![]() |
![]() |
|
| ..... |
|
پنج شنبه چهلم پسر عموم بود هنوزم نمیتونم باور کنم که شهرام دیگه نیست، نمیتونم درک کنم که چرا برادر من (یه معتاد که مثل انگل می مونه و این روزا حتی خرج موادش رو هم از بابای بدبختم می گیره، بابایی که به خاطر ترس از ریخته شدن آبروش حاضره هر کاری بکنه .......) باید زنده بمونه و مثل زالو خون بقیه رو بمکه و یکی مثل شهرام که مثل یه فرشته پاک و معصوم بود بره زیر خروارها خاک ،نه اینکه حالا که مرده ازش تعریف کنم، فقط خدا میدونه که اون چقدر پاک بود از همه لحاظ، 6 سال پیش که در جواب خواستگاریش بهش گفتم نه تا چند ماه خودم از اون جواب مزخرفم ناراحت بودم، بهش گفتم نه به خاطر مادر و خواهراش که اصلاً آدم نیستن و تو همه کار برادرشون دخالت می کردن، البته پسر عموم سه سال پیش ازدواج کرد و با زنش زندگی خوبی داشتن، تو این یه سالی هم که مریض بود زنش مثل پروانه دورش می چرخید اما این دختر عموهام در جواب تمام زحماتش حرفهایی بهش زدن که تا مغز استخونش سوخت، وقتی رفتم سر خاک پسر عموم دختر عمو بزرگم بهم گفت ان شاءالله اون کسی که برادر من رو آرزو به دل گذاشت آرزو به دل بمیره ، بلند گفتم: آمین،( دختر عمو آخه نمیدونی که این تنها آرزوی خودمه و وقتی تو هم برام این دعا رو کردی خوشحال شدم که مرگ من آرزوی یکی دیگه هم هست).. انقدر براش گریه کردم که اگه برادر خودم می مرد اون همه ناراحت نمی شدم (البته فرزین نه فرزاد)... تمام این مدت فکر می کردم که اگه 6 سال پیش باهاش ازدواج کرده بودم الان چه اتفاقی می افتاد، مسلماً دوباره باید برمی گشتم تو همین خونه، نمیدونم خوشحالم که بهش گفتم نه یا ناراحت.. نمیدونم سر خاکش برای اون گریه کردم یا برای خودم
همه دارن از تابستون لذت می برن اما من به خاطر یه استاد عقده ای باید تمام مرداد رو بشینم و گزارش کار براش بنویسم، استاد احمق در ازای 5 جلسه آزمایشگاه دو ساعته 500 صفحه گزارش کار میخواد... تازه این واحد قرار بود در مهر ماه برگزار بشه اما نمیدونم این استاد عقده ای چه مرگش شد که اواخر تیر تو اون گرمای مزخرف ما رو کشوند دانشگاه و کلاس برگزار کرد، وقتی هم که بهش گفتیم استاد تا به حال به کسی 20 هم دادین.. مثل عقده ای ها خندید و گفت تو دانشگاه تهران کسی به 20 فکر نمیکنه.. اینجا دانشگاه تهرانه ها نه مهد کودک (مردک عقده ای احمق، حالا مگه استاد دانشگاه تهران شدی چه غلطی کردی (ببخشید امروز خیلی بد دهن شدم اما در توصیف این استاد عوضی که همه تابستونم رو ازم گرفته واژه های بهتری پیدا نکردم....) هر یه صفحه ای که می نویسم صد بار نفرینش می کنم....
یه ففته قبل از فوت پسر عموم خانواده ی امید برای چندمین بار اومدن خواستگاری و بالاخره جواب مثبت رو از بابام گرفتن... قرار بود مراسم عقد و عروسی رو بذارن که پسرعموم فوت کرد، حالا که چهلم گذشته احتمالاً تو یکی از این روزا می یان..... رابطم با امید خیلی بالا و پایین داره نمیدونم چرا تا الان زیاد از امید تو وبلاگم حرف نزدم شاید چون هنوزم باورم نمی شه که دیگه همه چیز تموم شده... شاید چون باورم نمی شه که سر یه لجبازی تمام زندگیم رو باختم... شاید چون هنوز نمی تونم اشک های امید رو باور کنم.... نمی تونم باور کنم که 7 سال بوده که عاشق من شده بود اما به خاطر دوستیش با فرزاد و اینکه ممکن بود فرزاد فکر کنه که امید از روابط دوستیشون سوءاستفاده کرده و با خواستگاری از خواهرش به اون خیانت کرده (که همین اتفاق هم افتاد و الان فرزاد یک ساله که با امید حرف نزده و البته 4 ماه هم می شه که با من حرف نزده، واقعاً که این داداشیه من تو عصر هجر زندگی می کنه)..... نمی تونم درک کنم که یه نفر تا این اندازه من رو دوست داشته باشه... وقتی از رفتارها و صحبت های امید برای مونا تعریف می کنم بهم می گه که خیلی بی لیاقتم و ارزش عشق امید رو ندارم... مونا راست می گه، من ارزش عشق امید رو درک نمی کنم چون که به عشق اعتقادی ندارم... حس می کنم که دیوونه شدم... از آزار امید لذت می برم(می دونم که خیلی بد جنسم) مثل امروز که از صبح تا حالا 32 تا اس ام اس داده اما من احمق حتی جواب یه دونش رو هم نداده... اون نگرانمه و بارها این رو بهم گفته که وقتی یه ساعت ازم بی خبر می شه مثل مرغ سر کنده بال و پر می زنه اما من بی شعور فقط مسخرش می کنم و به حرفهاش می خندم......... شاید چون هنوزم مهران رو دوست دارم.. چون هنوزم وقتی مهران برام یه اس ام اس میده صد بار می خونمش، البته دیگه جوابش رو نمیدم اما وقتی می بینم که هنوز به یادمه حس قشنگی پیدا می کنم که قابل بیان نیست... حسی که در تمام این هفت ماهی که با امید بودم حتی یه لحظه هم نداشتم خدایا چقدر من احمقم حرفهام خیلی پراکنده و بی معنی بود فقط برای خودم نوشتم چون حس کردم باید بنویسم خیلی وقت بود که اینهمه با خودم خلوت نکرده بودم.. می خوام بعد از این بیشتر بیام پیش خودم... از همه کسای که ممکنه وبلاگم رو بخونن معذرت می خوام به خاطر این متن بی سر و ته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 21:43 توسط یه المیرای... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به سراغ من اگر می آیید بدانید دیر زمانی است نابود گشته ام
غرق در اعماق سیاهی ام بدانید شیشه عمرم شکسته است و منتظر نابودی ام بدانید فراموش کرده ام همه چیز، حتی خودم را |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|