![]() |
![]() |
|
| ..... |
|
نویسنده وبلاگ به علت سرطان ریه تو بیمارستان بستریه و نیازمند دعای هرکسی که از اینجا رد میشه.
مونا |
|
+ نوشته شده در
جمعه 16 مرداد1388ساعت 14:35 توسط یه المیرای... |
|
|
مهسا داشت نماز میخوند، قصیده داشت قرآن میخوند اما من داشتم نگاه میکردمُ فقط و فقط نگاه کردم، نماز و قرآن رو اینجا هم میتونم بخونم اما دیگه شاید تا آخر عمرم چشمم به در خونت نیفته، یه دل سیر نگاه کردم و اشک ریختم، گفتم یعنی من دور کعبه ای طواف کردم که حضرت محمد هم دور اون طواف کرده بود، یعنی من تو حجر اسماعیلی نماز خوندم که که حضرت هاجر و اسماعیل اونجا زندگی کردن و دفن شدن... یعنی من مقام ابراهیمی رو لمس کردم که جای پای حضرت ابراهیم توش قرار داشت؟ یعنی من تو سرزمینی قدم زدم که تو آیه های قرآنت رو اونجا نازل کردی؟ یعنی من همراه کبوترای بارگاهت که صبح و شب دارن خونت رو طواف میکنن چرخیدم و مست شدم؟ یعنی من تو روضه رضوانی نماز خوندم که بهشته رو زمینه؟ یعنی من چشمم به گنبد خضرایی محرابی افتاد که حضرت محمد صبح و شب اونجا نماز میخوند؟ یعنی من تا در خونه حضرت فاطمه هم رفتم؟ یعنی تو مسجد قبایی نماز خوندم که اولی مسجد بود؟ یعنی من توان درک اینهمه عظمت رو داشتم؟ یعنی میشه اون معصومیت رو حفظ کنم؟ معصومیتی رو که وقتی از مسجد شجره بیرون اومدم با تمام وجود حسش کردم... میگن وقتی محرم بشی خدا همه گناهانت رو می بخشه و حتی شک درباره این موضوع باعث ابطال عمره میشه...من نه تنها شک نکردم بلکه با تمام وجود باور کردم که بخشیده شدم... وقتی گفتم "لبیک، اللهم لبیک، لبیک لا شریک لک لبیک، ان الحمده و النعمته لک و الملک، لا شریک لک لبیک"
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 فروردین1388ساعت 20:11 توسط یه المیرای... |
|
|
فکر میکنم دیگه وقتش بود که از اون قالب سیاه بیام بیرون.
وقتی که لباس سفید احرامم رو پوشیدم و خودم رو تو آینه نگاه کردم انقدر معصوم شده بودم که خودم هم به خودم شک کردم و الان که دارم عکسای اون روز رو نگاه میکنم میبینم واقعاْ معصوم شده بودم. وقتی با لباس سفید محرم شدم و دور خونت چرخیدم حس کردم که واقعاْ بخشیدی من رو. الان وجودم همون سفیدی اون روز رو حس میکنه، پیش خودم گفتم که بهتره اینجا هم از سیاهی در بیاد و یه مدت سفید بشه.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 18:7 توسط یه المیرای... |
|
|
۲۳ اسفند تا ۵ فروردین بهترین و ناب ترین لحظاتی بود که در تمام طول عمرم تجربه کردم و اوج همه اونها آغازین ساعات جمعه ۳۰ اسفند بود. وقتی حاج آقا گفت حالا میتونین سراتون روبلند کنید اما قبلش سه تا آرزو کنید و مطمئن باشین که برآورده میشه انقدر قلبم داشت تند میزد که ترسیدم به آرزو کردن نرسم، بدون اینکه حتی یه آرزو کنم سرم روبلند کردم و روبروم عظمتی رو دیدم که تا آخرین لحظات عمرم از درکش عاجز خواهم بود، وقتی چشمم افتاد به پرده خونه خدا بی اختیار زانو زدم و به سجده رفتم، من که همیشه چشمام پر از اشک بود اونجا دیگه دریای اشک داشتم، فقط ضجه زدم و گفتم خدایا من کجا اینجا کجا، گفتم خدایا یعنی من لایق این بارگاه بودم....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 فروردین1388ساعت 17:16 توسط یه المیرای... |
|
|
دوست داشتن برای تو واژه ای بیش نیست
واژه ای تکراری که ابایی از گفتنش نداری تکراری مانند تمام واژه های دیگر بی عمل و بی سرانجام تو از دوست داشتن فقط واژه هایش را آموختی و هیچ گاه ندانستی واژه ها بی عمل یعنی هیچ یعنی پوچ دوست داشتن برای تو حتی در این نیست که امروز را به یاد داشته باشی زیرا برای تو امروز روزی نیست اما برای من بود امروز روز شروع همان واژه ها بود واژه هایی ... ولی تو آغازین روز همان واژه ها را نیز در روزمرگی هایت خاک کردی تو حتی من را نیز در روزمرگی یت فراموش کردی سالروز دوم بهمن ۱۳۸۶ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 3 بهمن1387ساعت 17:16 توسط یه المیرای... |
|
|
نمیدونم چرا هیچ وقت پدر از هیچ کار من خوشحال نشد
نمیدونم چرا وقتی دانشگاه قبول شدم بهم تبریک نگفت نمیدونم چرا تا این حد از من بیزاره نمیدونم چرا وقتی بهش گفتم از بین ۷۸۰ نفر که برای حج عمره دانشجویی ثبت نام کرده بودن فقط ۷۰ نفر انتخاب شدن و من نفر ۶۶ ام این لیست ۷۰ نفره بودم، وقتی تمام اون لحظاتی که اشک ریختم وقتی اسمم دراومد داشتم با هیجان براشون تعریف میکردم پدر هیچ توجهی بهم نمیکرد، نمیدونم چرا مامان گریه کرد اما بابا حتی نگاه هم نکرد. نمیدونم چرا حتی حاضر نشد هزینه سفرم رو بده. نمیدونم چرا وقتی پسر معتادش رو تو یه پارتی شبانه گرفتن حاضر شده که چند میلیون خرج کنه تا پسرش یه شب رو تو بازداشتگاه با خماری به صبح نرسونه اما حاضر نشد ۸۰۰ تومن سفر من رو بده، نمیدونم چرا من اینهمه بدبختم... |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 1 بهمن1387ساعت 11:50 توسط یه المیرای... |
|
|
مینا تو فیلم کنعان یه حرف قشنگ زد: گفت دلم میخواد وقتی صبحا از خواب بیدار می شم کسی نباشه که باهاش حرف بزنم... وقتی میرم بیرون کسی نباشه که منتظر برگرشتنم باشه.. کسی دلش برام تنگ نشه.. منم دلم همه اینا رو میخواد به علاوه یه عالمه چیزای دیگه. |
|
+ نوشته شده در
جمعه 24 آبان1387ساعت 13:9 توسط یه المیرای... |
|
|
پنج شنبه چهلم پسر عموم بود هنوزم نمیتونم باور کنم که شهرام دیگه نیست، نمیتونم درک کنم که چرا برادر من (یه معتاد که مثل انگل می مونه و این روزا حتی خرج موادش رو هم از بابای بدبختم می گیره، بابایی که به خاطر ترس از ریخته شدن آبروش حاضره هر کاری بکنه .......) باید زنده بمونه و مثل زالو خون بقیه رو بمکه و یکی مثل شهرام که مثل یه فرشته پاک و معصوم بود بره زیر خروارها خاک ،نه اینکه حالا که مرده ازش تعریف کنم، فقط خدا میدونه که اون چقدر پاک بود از همه لحاظ، 6 سال پیش که در جواب خواستگاریش بهش گفتم نه تا چند ماه خودم از اون جواب مزخرفم ناراحت بودم، بهش گفتم نه به خاطر مادر و خواهراش که اصلاً آدم نیستن و تو همه کار برادرشون دخالت می کردن، البته پسر عموم سه سال پیش ازدواج کرد و با زنش زندگی خوبی داشتن، تو این یه سالی هم که مریض بود زنش مثل پروانه دورش می چرخید اما این دختر عموهام در جواب تمام زحماتش حرفهایی بهش زدن که تا مغز استخونش سوخت، وقتی رفتم سر خاک پسر عموم دختر عمو بزرگم بهم گفت ان شاءالله اون کسی که برادر من رو آرزو به دل گذاشت آرزو به دل بمیره ، بلند گفتم: آمین،( دختر عمو آخه نمیدونی که این تنها آرزوی خودمه و وقتی تو هم برام این دعا رو کردی خوشحال شدم که مرگ من آرزوی یکی دیگه هم هست).. انقدر براش گریه کردم که اگه برادر خودم می مرد اون همه ناراحت نمی شدم (البته فرزین نه فرزاد)... تمام این مدت فکر می کردم که اگه 6 سال پیش باهاش ازدواج کرده بودم الان چه اتفاقی می افتاد، مسلماً دوباره باید برمی گشتم تو همین خونه، نمیدونم خوشحالم که بهش گفتم نه یا ناراحت.. نمیدونم سر خاکش برای اون گریه کردم یا برای خودم
همه دارن از تابستون لذت می برن اما من به خاطر یه استاد عقده ای باید تمام مرداد رو بشینم و گزارش کار براش بنویسم، استاد احمق در ازای 5 جلسه آزمایشگاه دو ساعته 500 صفحه گزارش کار میخواد... تازه این واحد قرار بود در مهر ماه برگزار بشه اما نمیدونم این استاد عقده ای چه مرگش شد که اواخر تیر تو اون گرمای مزخرف ما رو کشوند دانشگاه و کلاس برگزار کرد، وقتی هم که بهش گفتیم استاد تا به حال به کسی 20 هم دادین.. مثل عقده ای ها خندید و گفت تو دانشگاه تهران کسی به 20 فکر نمیکنه.. اینجا دانشگاه تهرانه ها نه مهد کودک (مردک عقده ای احمق، حالا مگه استاد دانشگاه تهران شدی چه غلطی کردی (ببخشید امروز خیلی بد دهن شدم اما در توصیف این استاد عوضی که همه تابستونم رو ازم گرفته واژه های بهتری پیدا نکردم....) هر یه صفحه ای که می نویسم صد بار نفرینش می کنم....
یه ففته قبل از فوت پسر عموم خانواده ی امید برای چندمین بار اومدن خواستگاری و بالاخره جواب مثبت رو از بابام گرفتن... قرار بود مراسم عقد و عروسی رو بذارن که پسرعموم فوت کرد، حالا که چهلم گذشته احتمالاً تو یکی از این روزا می یان..... رابطم با امید خیلی بالا و پایین داره نمیدونم چرا تا الان زیاد از امید تو وبلاگم حرف نزدم شاید چون هنوزم باورم نمی شه که دیگه همه چیز تموم شده... شاید چون باورم نمی شه که سر یه لجبازی تمام زندگیم رو باختم... شاید چون هنوز نمی تونم اشک های امید رو باور کنم.... نمی تونم باور کنم که 7 سال بوده که عاشق من شده بود اما به خاطر دوستیش با فرزاد و اینکه ممکن بود فرزاد فکر کنه که امید از روابط دوستیشون سوءاستفاده کرده و با خواستگاری از خواهرش به اون خیانت کرده (که همین اتفاق هم افتاد و الان فرزاد یک ساله که با امید حرف نزده و البته 4 ماه هم می شه که با من حرف نزده، واقعاً که این داداشیه من تو عصر هجر زندگی می کنه)..... نمی تونم درک کنم که یه نفر تا این اندازه من رو دوست داشته باشه... وقتی از رفتارها و صحبت های امید برای مونا تعریف می کنم بهم می گه که خیلی بی لیاقتم و ارزش عشق امید رو ندارم... مونا راست می گه، من ارزش عشق امید رو درک نمی کنم چون که به عشق اعتقادی ندارم... حس می کنم که دیوونه شدم... از آزار امید لذت می برم(می دونم که خیلی بد جنسم) مثل امروز که از صبح تا حالا 32 تا اس ام اس داده اما من احمق حتی جواب یه دونش رو هم نداده... اون نگرانمه و بارها این رو بهم گفته که وقتی یه ساعت ازم بی خبر می شه مثل مرغ سر کنده بال و پر می زنه اما من بی شعور فقط مسخرش می کنم و به حرفهاش می خندم......... شاید چون هنوزم مهران رو دوست دارم.. چون هنوزم وقتی مهران برام یه اس ام اس میده صد بار می خونمش، البته دیگه جوابش رو نمیدم اما وقتی می بینم که هنوز به یادمه حس قشنگی پیدا می کنم که قابل بیان نیست... حسی که در تمام این هفت ماهی که با امید بودم حتی یه لحظه هم نداشتم خدایا چقدر من احمقم حرفهام خیلی پراکنده و بی معنی بود فقط برای خودم نوشتم چون حس کردم باید بنویسم خیلی وقت بود که اینهمه با خودم خلوت نکرده بودم.. می خوام بعد از این بیشتر بیام پیش خودم... از همه کسای که ممکنه وبلاگم رو بخونن معذرت می خوام به خاطر این متن بی سر و ته
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 20 مرداد1387ساعت 21:43 توسط یه المیرای... |
|
|
------------------
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 8 مرداد1387ساعت 10:52 توسط یه المیرای... |
|
|
مطمئنم روزی که برم دیگه بر نمی گردم
امروز به همه انتخابایی که فکر میکردم درسته شک کردم امروز رو خواستم ثبت کنم که همیشه بدونم که وقتی که برم برای همیشه باید برم مامان مطمئن باش که میرم میدونم که انتخاب امید بزرگترین اشتباه زندگیم خواهد بود اما من همه پلهای پشت سرم رو خراب کردم حتی دوست ندارم که گذشته رو مرور کنم از بس که شبها مرور کردم دیگه حالم از گذشته و حال و آینده به هم میخوره فقط دوست دارم به آرامش برسم. مونا میگه هنوز دیر نشده و میتونی همه چیز رو تموم کنی. اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم، فرزاد از رابطه ما خبردار شده و از ۱۲ فروردین تا حالا باهام حرف نزده، فکر میکردم اکه به مامان بگم راحت تر میتونم تصمیم بگیرم اما نمیدونستم که مامان هنوزم داره تو عصر هجر زندگی میکنه و روشنفکریش فقط برای بقیه ست، مامان روشنفکره اما برای پسراش و دوست دخترای رنگارنگشون و برای الافی های صبح تا شبشون، روشنفکره اما نه برای من برای اون پسر معتاد و هرزش، روشنفکره اما نه برای من، من که تمام سعی م رو کردم تا بهترین هدیه ها رو براش بگیرم چه برای روز مادر چه برای روز تولدش، مامان هیچ کدوم از هدیه های من به چشمش نیومد اما اون دو تا لندهور که اصلاْ حسابش نکردن و زورشون اومد که حتی فقط به صورت زبونی تبریک بگن، آره امروز فهمیدم که ارزش اون دو تا ابله حتی اگه ....... خیلی بیشتر از منه که تا به حال بهش حتی یه بار نگفتم تو، قانون طبیعت همینه، هر چقدر که بیشتر احترام بذاری کمتر احترام می بینی، اگه منم مثل بقیه دخترا صبح تا شب تو خیابونا ول بودم و آخر شب سرش داد و فریاد میکردم الان جوابم این نبود، الان بهم نمی گفت که اینجا خونه منه و تو هر چه زودتر بری همه ما خوشحالتر میشیم، مامانم اگه اینا رو بهم نمی گفتی من خودم درکشون میکردم، اما نمیدونم چرا امروز باید همه این بلاها سرم بیاد.. همین امروز که فهمیدم امید همه زندگیش رو بهم دروغ گفته.. همین امروز که فهمیدم کاخ آرزوهام رو وسط یه مرداب ساختم.. همین امروز که فهمیدم کاخ پوشالی من توش هیچی نیست.. همین امروز که فهمیدم زندگی همش یعنی دروغ.. فهمیدم که دروغ گفتن برای امید ....... خدایا چرا همه بدبختیا برای منه.. اما دیگه راه برگشت ندارم... ای کاش نبودم.. آرزویی که این روزا خیلی بیشتر در حسرت برآورده شدنش رنج میبرم... ای کاش نباشم... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:3 توسط یه المیرای... |
|
|
یه قصه قدیمی
یه قصه گوی خسته وقتی بابا نداری نوشتنش رو تخته چه سخته چه سخته وای بابا ندارم بابام چشماشو بسته بابا چشماتو وا کن ببین قلبم شکسته ........................
چرا این ترانه حس بدی بهم میده؟ شاید به این خاطر که داشتن پدری که هیچ وقت حسش نکردی خیلی بدتر از نداشتن پدریه که همیشه حسش می کنی. بابا ای کاش میدونستی که امن ترین جای دنیا برای یه دختر، آغوش پدرشه.. بابا ای کاش میدونستی که تمام لحظات عمرم در حسرت داشتنت گذشت.. اومدم اینجا که خیلی بنویسم.. از تمام لحظاتی که زجر کشیدم.. از تمام شبهایی که گریه کردم.. از...... اما تمام اشتیاقم برای نوشتن به یک باره از بین رفت.. مثل تمام حس های دیگه، که همشون یک به یک در وجودم مردن... هیچ حسی ندارم. یه مُرده که دارن میذارنش تو قبر حداقل اشتیاق به بازگشت زندگی رو داره اما افسوس که من حتی این حس رو هم ندارم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 22:7 توسط یه المیرای... |
|
|
چهارشنبه ساعت ۴ بعداز ظهر میدون انقلاب:
داشتم از دانشگاه بر می گشتم ، غرق در افکار خودم بودم که یه صدای بچه گونه خیلی ناز توجهم رو جلب کرد، اولش نفهمیدم که چی گفت اما بار دوم که حرفش رو با بغض تکرار کرد تازه فهمیدم که چی میخواد، با اون انگشت کوچیک و نازش به موزهایی که تو آبمیوه فروشی ردیف شده بودن اشاره میکرد و می گفت: "بابا من موز میخوام"... سخت بود دیدن عرق شرم پدری که از خجالت سرش رو جلوی پسر ۴-۵ سالش پایین گرفته بود و سعی میکرد دست پسرش رو بکشه تا از اون جا دور بشن... سخت تر از اون دیدن اشکهایی بود که رو گونه های اون پسر بچه می غلتیدن....
پنج شنبه ساعت ۵ بعدازظهر پاساژ قائم: با مونا در حال قدم زدن تو پاساژ بودیم و داشتیم برای تولد مهدیه دنبال هدیه می گشتیم که دوباره صدای یه پسر بچه دقیقاْ هم سن و سال همون پسر دیروزیه توجهم رو جلب کرد.. اما این یکی صداش نه ناز بود نه اینکه بغض داشت، بلکه صدای یه بچه لوس و پر رو بود که می گفت "مامان من اسپایدر من میخوام". رفت تو مغازه و یه دقیقه بعد با یه اسپایدر من اومد بیرون... اسپایدر منی که با پولش می شد حداقل ۴۰ کیلو موز خرید.... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:50 توسط یه المیرای... |
|
|
MY lmmortal I'm so tired of being here By all my childish fears suppressed And if you have to leave I wish that you would just leave Cause your presence still linyers here And it won't leave me alone These wonds wan't seem to heal This pain is just too real There's just too much that time can't erase When you cried l'd wipe away all of your tears When you'd scream l'd fight away all of your fears l held your hand through all of these years But you still have all of me You used to captivate me by yours resonating life Now l'm bound by the life you left behind Your face it haunts my once pleasant dreams Your voice it chased away all the sanity in me These wounds won't seem to heal This pain is just too real There's just too much that time can't erase l've tired so hard to tell myself that you're gone But you're still with me though l've been alone all long |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 19:36 توسط یه المیرای... |
|
|
میگه یه محضر آشنا سراغ دارم بیا بریم بدون اینکه کسی چیزی بفهمه صیغه کنیم تا من خیالم راحت بشه و مطمئن بشم دیگه مال منی !!!!!! بعد از یه مدتی که آبها از آسیاب افتاد دوباره میرم با پدرت صحبت می کنم اما این بار با صیغه نامه میرم و بهشون می گم دختر شما همسر شرعی منه و شما به هیچ وجه نمی تونین جلوی ازدواج ما رو بگیرین !!!!!
مغزم قفل کرد.... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گوشیم رو خاموش کنم تا دیگه هیچ اثری از صداش یا اس ام اس هاش نبینم.... نمیدونم مهران پیش خودش چی تصور کرده؟؟؟ فکر کرده که من یه آدم ابله یا دیوونم که هر چی میگه گوش کنم؟!؟!؟!؟!؟! من اگه به اندازه سوراخ جوراب پای یه مورچه کارگر زحمتکش شانس داشتم که الان اینجا نبودم :(
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 11:21 توسط یه المیرای... |
|
|
این رو می نویسم برای خودم تا همیشه یادم بمونه که ...
یادته پارسال همین موقع... ۲۰ دی ماه ۱۳۸۵ چقدر زود یک سال گذشت یک سال گذشت که من تو رو ندیدم، من که فکر میکردم بی تو میمیرم اما هنوزم دارم نفس می کشم من که اگه یه روز باهات حرف نمیزدم دیوونه می شدم الان روزهاست که با هیچ کس حرف نزدم تو این خونه همه نه تنها با همدیگه بلکه با خودشون هم قهرن... مامان با بابا حرف نمیزنه... فرزاد با فرزان قهره... منم که اصلاْ به حساب نمی یام... اصلاْ من رو یادشون رفته... یه وقتایی به وجود خودم هم شک می کنم... اصلاْ شاید من وجود خارجی ندارم و خودم فکر می کنم که هستم!!!! به هر حال الان دارم نفس می کشم.. هر چند اونها من رو از یاد بردن.... چقدر من پر توقعم.. پدر و مادرم من رو فراموش کردن اونوقت انتظار دارم که تو من رو به خاطر داشته باشی.... تو یادت رفته اما من که یادمه... منکه یادمه پارسال ۲۰ آذر روز چهارشنبه تو همون رستوران سنتی با هم نشستیم و نهار خوردیم.. منکه یادمه وقتی تو چشمات نگاه کردم و گفتم امید دیگه نمی بینمت.. خندیدی و گفتی بازم شروع کردی عروسک... چقدر بگم سه ماه میرم و برمیگردم... حالا مثلاْ اگه تو رو نادیده بگیرم که نمی تونم، مامانم که اینجا تنهاست، نمیتونم تنهاش بذارم و برم... برادرم بهم احتیاج داره... من اونقدر که تو فکر می کنی بی مسئولیت نیستم عزیزم.. یه عروسک دارم که تا تو چشماش نگاه می کنم گریه می کنه... آخه مگه من دلم می یاد این عروسک رو تنها بذارم و برم... یه دوره سه ماهست... بعد از تعطیلات نوروز پیشتم... اصلاْ همین جا با همدیگه یه قرار میزاریم.. برای تولدم که ۲۰ فروردین ِ صبح میریم کوه بعد برای نهار می یایم همین جا.... (ولی من میدونستم که اون دیدار آخرین دیدارمونه... تمام اون روز وقتی که تو چشماش نگاه می کردم اشک تو چشمام جمع میشد.. یه حسی بهم میگفت که این آخرین دیداره.... ) تا برسم یه موبایل می گیرم و به اولین کسی که شمارش رو میدم تویی... این رو بهت قول میدم... اصلاْ اگه من عاشق تو نبودم این روز آخری که این همه کار دارم از ساعت ۱۱ نمی اومدم پیشت، من ساعت ۱ شب پرواز دارم ، الان هم کلی کار داشتم... مامانم خودش رو کشت که امروز نهار برم خونه و آخرین نهار قبل از سفرم رو با اونا بخورم اما من بهش گفتم که کارای سفرم رو انجام ندادم و بعضی از کارام مونده... باور کن اگه بفهمه که من دوست دخترم رو به اون ترجیح دادم و امروز نهار رو با تو خوردم تا آخر عمرش من رو نمی بخشه.. مامانم رو که می شناسی.. پس دیگه انقدر این دم آخر اذیتم نکن.. بذار اونجا با یاد لبخندات شب ها بخوابم نه اینکه به یاد گریه هات بیفتم.. اگه تو اینجوری کنی یه دفعه دیدی خر شدم اصلاْ بی خیال این سفر و دوره و کوفت و زهر مار شدماااا.... میخوای نرم؟ با گریه گفتم : نه... این نه گفتن که فایده نداره.. دیگه گریه نکن.. به خدا غذا از گلوم پائین نمیره.. اصلاْ پاشو بریم... همه دارن نگاهمون می کنن.. هر کس ندونه فکر می کنه چه خبر شده... هنوزم یادمه که ساعت ۱ بعد از ظهر رفتیم کوه و تا ساعت ۵ موندیم.. هنوزم اون کنج خلوت رو یادمه...هنوزم یادمه اون سرمای کوه که تو آغوش گرم تو از یاد بردم... هنوزم یادمه که بقلم کردی و گفتی که زود برمیگردی... هنوزم یادمه گرمای آغوشت رو.. هنوزم یادمه که وقتی آخرین بوسه رو ازم گرفتی گفتی که این بوسه عاشقانه ترین و گرمترین بوسه تو عمرت بوده.. هنوزم یادمه که گفتی که به غیر از من خیلی دوست دختر داشتی اما من معصومترینشون بودم... هنوزم یادمه که گفتی با من پاک ترین دوران عاشقیت رو تجربه کردی... هنوزم یادمه که گفتی من تو رو عاشق کردم.. هنوزم یادمه که گفتی ........... من هنوزم همه چیز یادمه اما تو فراموش کردی.. فراموش کردی که به من قول دادی که بر میگردی.. فراموش کردی که من همیشه دوست داشتم.. فراموش کردی که اون سه ماهی که تنها بودی من روزی چند بار بهت زنگ میزدم... هنوزم یادمه که روزی سه تا ایمیل برات میزدم.. هنوزم یادمه که همه رو عاشقانه جواب میدادی... هنوزم یادمه که قبل از پروازت ، قبل از اینکه گوشیت رو خاموش کنی بهم زنگ زدی... هنوزم یادمه که وقتی مادرت ازت پرسید با کی داری صحبت می کنی، دیر شده بیا برو... گفتی مامان عروسکم داره گریه می کنه.. من چطور برم... هنوزم یادمه که مامانت گوشی رو ازت گرفت و گفت المیرا اذیت نکن بچه م رو.. من که مادرشم هیچی نمی گم که ناراحت نشه اونوقت تو یه ساعته که خون به دلش کردی.. براش بخند و بذار که با خیال راحت بره... هنوزم یادمه که به مامانت گفتی: مامان از الان برای عروسک من مادر شوهر بازی در نیار... خودش کم ناراحته تو هم نمک به زخمش بپاش... خوب تو دلت از سنگه و برام تنگ نمیشه اما این عروسک دلش از شیشه ست... هنوزم یادمه که هر کاری کردی که من رو بخندونی.. هنوزم یادمه که.......... امید خسته شدم... از یاد آوری این هم خاطرات خسته شدم.. زیر بار این خاطرات دارم له می شم... این خاطرات دارن نابودم می کنن... الان تنهام و بهت احتیاج دارم... پارسال همین روز با گریه از هم جدا شدیم و فاصله مون شد از ایران تا آلمان اما گرمای وجودت رو در کنار خودم حس میکردم... اما الان فاصلمون از تهران تا تهرانِ اما دیگه هیچی ازت حس نمی کنم جز یه مشت خاطره که ای کاش نبودن... ای کاش از اول هم نبودی... اگه قرار به رفتن بود چرا اومدی... امید تمام دیشب با یاد آخرین نهار، آخرین آغوش، آخرین بوسه، آخرین نگاه، آخرین تماس، آخرین ..... به یادت تو و خاطراتت بیدار موندم اما ای کاش میدونستم که تو من رو حتی به اندازه یه خاطره یادت مونده یا نه... ای کاش میدونستم که حتی یک کلمه از حرفهایی رو که بهم زدی تو یادت مونده یا اینکه تو این شبای سرد همه اون حرفها رو داری تو گوش یکی دیگه زمزمه می کنی... |
|
+ نوشته شده در
جمعه 21 دی1386ساعت 15:49 توسط یه المیرای... |
|
|
دیشب تو روزنامه نوشته بود: یه دختره با یه پسره دوست بوده، پسره ازش فیلم می گیره و بعد زنگ میزنه برادر دختره و قصد اخاذی داشته و دختر از خونه فرار می کنه و ..... (از همین داستانای همیشگی که روزی صد تاشو تو روزنامه و مجله و اینترنت میخونیم...
داشتم مثل یه بچه خوب بی سر و صدا تلویزیون نگاه میکردم که بابام روزنامه رو داد دستم و گفت صفحه حوادثش رو بخون... گفتم خوندم... گفت پس میدونی تو این مملکت خراب شده چی میگذره!!! پس الان دیگه میتونی درک کنی که چرا من اینهمه نسبت به تو و آیندت نگرانم (داشتم آتیش میگرفتم،آخه مگه من چه غلطی کردم که خودم هم خبر ندارم؟؟؟ من که الان بیشتر از یک ماهه که از خونه تکون نخوردم و صبح تا شب جلوی چشماشون بودم ... من این ترم حتی دانشگاه هم نرفتم که مدام جلوی چشماشون باشم... اما مثل اینکه این کارای من به ضررم تموم شده... اگه از همون اول مثل بقیه دخترا دیوونه بازی در می آوردم و داد و بیداد راه می انداختم اون وقت همه حق رو به من میدادن، اما الان با این کارام ، با ساکت نشستن و دفاع نکردن از حقم همه حق رو به اونها دادم... آره، همش تقصیر خودمه.. منم طوری رفتار کردم که اونها فکر کردن من مقصرم.. کلاْ من از اول عرضه نداشتم... خاک بر سر بی عرضه من....) گفتم: همون قدر که نگران آینده من هستید نگران آینده آقا پسراتون هم هستین... من که کاری نکردم الان یک ماهه حتی حق نفس کشیدن رو هم از من گرفتین و همه تماس ها و ارتباطات من رو کنترل می کنین، مگه من چه کار کردم که با من مثل یه دختر فاسد برخورد می کنید.. هر کی ندونه فکر می کنه که من با صد نفر ارتباط داشتم و چندین بار از خونه فرار کردم که حالا شما برای مهار من این رفتارها رو با من دارین... کجای دنیا دختراشون رو به خاطر یه خواستگاری ساده تو خونه حبس می کنن... من نمیدونم مهران به شما چی گفته اما شما چطور به حرفهایی اون اطمینان کردین و اونوقت حرفهای دخترتون رو که ۲۱ ساله جلوی چشماتونه رو قبول ندارین، البته معذرت میخوام یادم رفته بود که شما اصلاْ من رو به عنوان یه آدم قبول ندارین چه برسه به عنوان دختری که بخواین رو حرفش حساب کنید.. پس چرا به اون شازده پسرتون هیچی نگفتین... من رو که هیچ کار نکردم دارین محاکمه می کنید بدون دلیل و مدرک اونوقت میری برای اون شازده چند میلیون خرج می کنید که حکم شلاق و زندانش رو بخرین و به خاطرش به چندین نفر رو می ندازین و آخرش هم به فرزان خان چیزی نمی گین که نکنه آقا بهش بربخوره... تا کی میخوای این رفتاراتون رو ادامه بدین... مامانم فقط داشت نگاه می کرد... با بغض بهش گفتم: چرا ساکتی؟؟؟ چرا هیچی نمی گی؟؟؟ اگه به یکی از پسرات بگه که بالای چشموشون ابروئه خودت رو می کشی و کلی با بابا دعوا می کنی.. اونوقت بابا هر چی دلش میخواد به من میگه و هر تهمتی که میخواد میزنه و تو فقط نگاه می کنی... (دیگه طاقت نداشتم بمونم و این همه ظلم و تبعیض رو تماشا کنم ، اومدم اتاقم، به زندان همیشگیم و تا صبح گریه کردم و از خدا فقط یه سوال پرسیدم.. از خدا پرسیدم که چرا؟؟؟؟؟ خدایا چرا؟؟؟؟ |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 16 دی1386ساعت 13:10 توسط یه المیرای... |
|
|
دو شب پیش شازده پسر دومیه بابام نیومد خونه(خوب اینکه عجیب نیست!!! پسره، دلش میخواد ده شب نیاد خونه، اینکه ایرادی نداره) حتی یه تلفن هم نزد که خبر بده (اینم عجیب نیست حتماْ سرش یه جایی گرم بوده و یادش رفته خبر بده، بار اولش که نیست) موبایلش هم خاموش بود (اینم چیز عجیبی نیست ، یا شارژش تموم شده یا اینکه حوصله جواب دادن به تلفن ها رو نداشته و خاموش کرده، آخه اون یه پسره و تو خونه ما یه پسر حق انجام هر کاری رو داره..) دیروز حدود ساعت ۹ از کلانتری زنگ زدن خونمون، گفتن شازده پسرتون رو به همراه یه دختر خانم در حالی که هر دوشون قرص های روانگردان مصرف کرده بودن و اصلاْ حالت عادی نداشتن و در اتوبان به شکل وحشتناکی رانندگی میکرده ساعت ۲ نیمه شب گذشته دستگیر کرده و الان به جرم مصرف دارو های روانگردان و روابط نامشروع و تخلفات رانندگی به دادگاه ارجاع شدند... مامان زود شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد و همش می گفت: بیچاره بچه م ، الان حتماْ باهاش بد رفتار کردن، مادرت برات بمیره دیشب کجا خوابیدی!!! تو کلانتری حتماْ جای بچه م گرم نبوده، نکنه کتکش زده باشن و..... بعدش سر بابام داد زد و گفت: چرا داری من رو نگاه می کنی.. چند تا سند بردار برو دنبالش و زود هر جا که هست بیارش خونه.. بچه م اگه امشب هم بیرون از خونه بخوابه من حتماْ سکته می کنم.... بابا تازه بعد از داد زدن مامان فهمید که چه کار باید بکنه.. به فرزاد گفت زود آماده شو بریم ببینیم این پسره دوباره چه کار کرده... فرزاد اولش نمی خواست بره، می گفت هر کاری که کرده خودش باید عرضه جمع و جور کردنش رو داشته باشه نه اینکه ما دو تا بریم دنبال کاراش.. آدم یا باید خلاف نکنه یا اگه می کنه خودش باید بتونه از پس عواقبش بر بیاد.. من دنبال کاراش نمی رم... اما بالاخره با خواهش و التماس مامان راضی شد که بره... ساعت ۵ بعد از ظهر پدر جان با دو تا شازده پسراش اومدن خونه فرزان خان در حالی که از همه ما طلبکار بود (انگار که ما خطا کردیم یا اینکه ما باعث دستگیریش شدیم) و هیچ اثری هم از ندامت یا خدای ناکرده پشیمانی در چهره مبارکشون دیده نمی شد دوش گرفت و بعد تشریف بردن که بخوابن امروز تو خونه همه چیز حالت عادی داشت، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده مامان کلی به بابا یادآوری کرده که یه وقت چیزی نگی که به بچه بر بخوره و بچه م ناراحت بشه در حالی که نمیدونست پدر جان به شازده پسراش هیچ وقت چیزی نمی گه
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 14 دی1386ساعت 23:0 توسط یه المیرای... |
|
|
از نیمه های شب تو بالکن نشسته بودم و داشتم بیرون رو تماشا میکردم، دیشب آسمون مثل همیشه سیاه نبود بلکه سرخ بود، رنگ قشنگی داشت اما دلگیر بود... خیلی وقته که دیگه شبا نمیتونم بخوابم.. و این شب ها بدتر از هیشه... سرما اذیتم میکرد اما دوست نداشتم برگردم اتاقم.. تخت گرم و راحت بود اما این راحتی برام ارزشی نداشت، دوست داشتم بشینم تو بالکن و از سرما لذت ببرم... سرمای این بیرون خیلی بهتر از بی روحی اون اتاق بود... اتاقی که این همه دوستش داشتم الان گوشه گوشش آزارم میده... همه جا ساکت بود و هوا کم کم داشت روشن می شد ، صدای یه ماشین که رو یخ های خیابون با شدت ترمز کرد توجهم رو جلب کرد... روبروی ساختمون وایساد و چند تا بوق زد اما کسی پیداش نشد... راننده که داشت با صدای بلند با موبایلش صحبت میکرد از ماشین پیاده شد و گفت اگه بیای روبروی پنجره اتاقت من رو میتونی ببینی، تا وقتی نیای من اینجا میمونم حالا اگه نمیخوای من یخ بزنم سریعتر آماده شو ... حدس زدم دوست مینا باشه.. حدسم درست بود مینا سریع اومد پایین (مینا دختر یکی از همسایه هامونه و اون موقع صبح دوستش اومده بود دنبالش تا با هم برن اسکی) ... راستش واقعاً حسودیم اومد نه به مینا و دوستش.. بلکه به خودم و خاطراتم... سال پیش هم همین موقع ها بود که امید هر پنج شنبه می اومد دنبالم و با هم میرفتیم کوه... من چطور میتونم اون همه خاطره از امید رو فراموش کنم... چطور میتونم اون همه خوشی رو فراموش کنم... آخرین باری که امید باهام تماس گرفت بهش گفتم که دیگه برام مرده!!! اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم... امید تو این روزای تنهایی نه تنها برام نمرده بلکه خاطراتش بیشتر از هر زمان دیگه ای برام زنده ترن و آزارم میدن... اومدم اتاق و سعی کردم از فکر امید بیام بیرون... اما مینا.... دیروز اومده بود پیشم تا تو درس ریاضی بهش کمک کنم... شنبه امتحان داره.... خیلی هم مشکل داشت و به نظر من اگه تمام این دو روز رو ریاضی میخوند بازم وقت کم می آورد حالا با این حال بلند شد رفت کوه....؟؟؟؟!!!! من وقتی هم سن اون بودم موقع امتحانات که میشد ۱۰ کیلو وزن کم میکردم به خاطر اینکه صبح و شب داشتم درس میخوندم... موقع امتحانات تو اتاقم زندانی بودم و حتی شام و ناهار رو هم تو اتاقم میخوردم و ثانیه به ثانیه زمانم برام ارزش داشت حالا اون موقع امتحان ریاضی رفته کوه!!!! نمیدونم شاید هم کارای من غیر عادی و عجیب بوده... شاید هم من بچه نرمالی نبودم... شاید نه حتماً همین طوره... این همه درس خوندم به چی رسیدم... معدل ۴۸/۱۹ دیپلمم به چه دردم خورد... اگه منم اون موقع به جای اینکه هی بشینم و مثل خر درس بخونم یه مقداری به تفریح و خوشگذرونی خودم میرسیدم مطمئنناً روزگارم الان این نبود.. اگه از همون اول تو روی خانواده ام ایستاده بودم و از خواسته های منطقی و معقولم دفاع میکردم الان کارم به اینجا نرسیده بود که به خاطر یه دوستی ساده تو خونه زندانی بشم.. کارم به جایی نرسیده بود که وایسم پشت پنجره و بارش برف رو تماشا کنم و در حسرت قدم زدن زیر برف گریه کنم... شاید اگه منم از همون موقع سعی میکردم شاد باشم الان دیگه در حسرت دیروز و امروزم نمی سوختم... شاید اگه منم مثل مینا به جای خوندن برای امتحان ریاضی میرفتم اسکی الان .... شاید.... شاید.... شاید.... شاید.... شاید.... شاید.... شاید....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:45 توسط یه المیرای... |
|
|
دیشب حدود ساعت ده و نیم بود که که یه دوست برام اس ام اس داد و پرسید المیرا در چه حالی هستی؟ بهش گفتم دارم به آسمون نگاه می کنم که سیاهه .. تاریک و سیاه بدون هیچ نوری.. بدون حتی یه ستاره.. درست مثل سرنوشت من که سیاه و تاریکه بدون هیچ نقطه روشنی.. دوستم میخواست بهم امیدواری بده، گفت: الان بگیر بخواب، خسته ای، سرنوشت تو الان نیست، سرنوشت خودت رو میتونی ۹ ساعت دیگه تو آسمون ببینی که روشنترین ٍ و با طلوع خورشید نمایان میشه، سرنوشت و روزگار تو حتی روشنتر از خورشید آسمون ٍ....
۹ ساعت دیگه که به آسمون نگاه کردم تو آسمون نه نوری دیدم نه خورشیدی نه امیدی... آسمون داشت می بارید... آسمون رو که نگاه میکردم در انتهاش فقط ابرهای سیاهی میدیدم ، ابرهای سیاه با برف های دونه درشتی که داشتن می باریدن... پ . ن : حالا دیدی که آسمون سرنوشت من اول و آخرش سیاهی محضه.. بدون هیچ نقطه روشنی که شب برام سیاهه و روز برام می باره |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه 12 دی1386ساعت 6:14 توسط یه المیرای... |
|
|
امروز مامان اومد اتاقم، پرده رو کنار زد و گفت اٍلی داره برف می باره ببین چقدر قشنگه... با بی حوصلگی پتو رو کشیدم رو سرم و بهش پشت کردم (این روزا ادب و نزاکت و احترام رو به کلی از یاد بردم)
پتو رو از صورتم کنار زد و گفت: یادته وقتی بچه بودی همیشه وقتی که برف می اومد بدو بدو می اومدی پیشم و دستم رو می گرفتی و با زور من رو می آوردی کنار پنجره اتاقت تا با همدیگه بارش برف رو تماشا کنیم.. یادته چطوری و با چه ذوق و شوقی داد میزدی و می گفتی مامانی داره برف می باره، من آدم برفی می خوام .. یادته.... چی باید بهش می گفتم؟؟ چی داشتم که بگم؟؟ گفتم: مُرد اون المیرایی که با باریدن برف شاد می شد و با یه آدم برفی که براش درست میکردی انگار که دنیا رو داشت... مُرد اون المیرایی که تمام غصه هاش تو یه قطره اشک خلاصه میشد و تمام شادی هاش تو یه لبخند گفت: مگه چی شده که دنیا اینهمه برات تیره و تار شده؟؟؟!!!! اینکه بابات میگه با مردی که ۱۳ سال ازت بزرگتره و قبلاْ ازدواج کرده ارتباط نداشته باشی بده؟ اینکه ما نگران آیندت هستیم بده؟ اینکه من و بابات خیر و صلاحت رو میخوایم بده؟ اینکه ...... (من و بابات !!!!! بابا!!! بابا!!!! این کلمه خیلی برام غریبه!!!! بابا؟؟؟ هر چی فکر می کنم هیچ تصویر ذهنی از بابا تو ذهنم نمی آد....) (دوباره بحث های تکراریش رو شروع کرد..... دیگه خیلی وقته که وقتی می یان اتاقم و شروع به نصیحت میکنن گوشهام دیگه چیزی نمی شنون... حتی چشم هام هم دیگه اونا رو نمی بینه.... این روزا چشمام فقط اشک هام رو می بینن و گوش هام فقط صدای گریه هام رو می شنون... این روزا فقط به این فکر می کنم که چرا؟؟؟ چرا؟؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟ چرا؟؟؟) (لبخند تلخی تحویلش دادم که از صد تا جواب بدتر بود، مگه مشکل من مهرانِ؟؟؟ مگه مهران داره آینده من رو خراب میکنه؟؟ مگه مهران من رو تو خونه زندانی کرده؟؟ مگه مهران یه ترم من رو از دانشگاه عقب انداخته؟؟؟ خودش و شوهرش الان ۲۱ ساله با دعواهایی که تمومی نداره تمام شب و روز من رو تیره کردن... مگه دیگه چیزی هم از من باقی مونده که مهران بخواد از بین ببردش؟؟؟؟؟...........................؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟) گفتم: لطفاْ تنهام بذار وقتی که مامان از اتاق بیرون رفت پرده رو کنار زدم و سعی کردم اون المیرایی رو که با بارش برف شاد میشد رو پیدا کنم اما نشد... اون المیرا سالهاست که مرده... این بار با هر دونه برفی که تو بالکن اتاقم می نشست یه قطره اشک رو گونه هام می غلطید. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 17:9 توسط یه المیرای... |
|
|
من به مرگم راضیم اما نمی آید اجل پس چنین است کز اجل هم ناز می باید کشید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 10 دی1386ساعت 17:0 توسط یه المیرای... |
|
|
هوای بیرون خیلی سرده اما سرمای وجود آدمای این قفس بیشتر آزارم میده |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه 29 آذر1386ساعت 18:59 توسط یه المیرای... |
|
|
من تنهایی
روز ناامیدی
شب کابوس |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 27 آذر1386ساعت 18:56 توسط یه المیرای... |
|
|
همه چیز خراب شد مهران میخواست که من راحت تر باشم و خانوادم از رابطمون اطلاع داشته باشن، اما نفهمید که با اون پیشنهاد مسخرش، من همون یه ذره آزادی رو هم از دست میدم، بعد از اینکه در مورد علاقه ای که نسبت به من داره!!! (نمیدونم این علاقه از کجا پیدا شد) با پدرم صحبت کرد، پدرم یه جهش اساسی در رفتاراش نسبت به من داد، حالا من فقط یک زندانیم، دیگه دانشگاه هم نمیرم (یعنی بابا نمیذاره برم، گفته تا تکلیفم روشن نشه باید تو خونه بمونم:(( الان حدود 20 روز میشه که من یه زندانیم با 4 زندان بان که به طور شیفتی رفتار من رو کنترل می کنن و هر گونه تماسی با دنیای خارج کاملاً کنترل میشه..... دارم فکر میکنم که کجای کارم اشتباه بود؟؟؟؟ من و مهران میتونستیم دوستیمون رو به همین صورت ، یه دوستی ساده ادامه بدیم و اگر اون تصمیمی در مورد آینده داشت می تونست صبر کنه تا اوضاع بهتر بشه، می تونست صبر کنه تا حساسیت پدرم نسبت به من کمتر بشه نه اینکه در اوج درگیری ها بره با پدرم صحبت کنه!!! صد دفعه بهش گفتم این کار رو نکن، من میدونم جواب پدرم چیه.. اما اون گفت ما دو تا مردیم و حرف همدیگه رو به طور منطقی درک می کنیم... گفتم آخه پدر من از اول با حرف منطقی مشکل داشته!!! ولی مهران خندید و نفهمید که حرف من شوخی نبود بلکه کاملاً جدی گفتم... حالا اینم نتیجه نتیجه: بابام گفته تا نفهمم چطوری با مهران دوست شدی؟؟ چند وقت با هم بودین؟؟ رابطتون در چه حد بوده؟؟ حق نداری از خونه بری بیرون:( :( حالا هی صبح تا شب گریه کنم و بگم : بابا ما با هم دوست نبودیم مگه باورش میشه... آش نخورده و دهن سوخته..... |
|
+ نوشته شده در
شنبه 24 آذر1386ساعت 15:25 توسط یه المیرای... |
|
|
دلم گرفته آسمون، نمی تونم گریه کنم شکنجه می شم از خودم، نمیتونم شکوه کنم انگاری کوه قصه ها، رو سینه من اومده آخ داره باورم میشه، خنده به ما نیومده دلم گرفته آسمون، از خودتم خسته ترم تو روزگار بی کسی، یه عمره که در به درم حتی صدای نفسم، میگه که توی قفسم من واسه آتیش زدن، یه کوه بار شب بسم دلم گرفته آسمون، یه کم من رو حوصله کن نگو که از این روزگار، یه خورده کمتر گله کن من رو به بازی میگیرن، عقربه های ساعتم برگه تقویم میکنه، لحظه به لحظه لعنتم آهای زمین، یه لحظه تو نفس نزن نچرخ تا آروم بگیره، یه آدم شکسته تن |
|
+ نوشته شده در
جمعه 23 آذر1386ساعت 17:39 توسط یه المیرای... |
|
|
همیشه فکر میکردم که ازدواج اجباری برای قصه های تو فیلمها و داستان رمانهاست
همیشه فکر میکردم که تو این دوره و زمونه مسخره ترین و خنده دارترین واژه "ازدواج اجباریه" همیشه فکر میکردم که ازدواج اجباری برای خانواده های فقیر یا روستا نشینه که از سر فقر مجبور به ازدواج می شن همیشه فکر میکردم که من هیچ وقت ازدواج نمی کنم مگر اینکه واقعاْ عاشق شده باشم همیشه فکر میکردم که من با بقیه فرق دارم اما . . ابله بودم نفهم بودم دیوونه بودم بچه بودم خوش باور بودم خیال پرداز بودم آره، من یه ابله به تمام معنا بودم که فکر میکردم ازدواج اجباری یعنی اینکه پدر خانواده از سر فقر دخترش رو به طلبکارش بفروشه ، یا دختره برای اینکه یه نون خور از سر سفره باباش کم بشه راضی به ازدواج میشه آره، بچه بودم روزایی که اون فیلمها رو میدیدم و به حال بازیگرش افسوس میخوردم نفهم بودم اون روزایی که پا به پای قهرمان رمانم گریه میکردم من برای اون دختر بیچاره تو قصه ها گریه نمی کردم ، من برای خودم گریه میکردم ، من به روزگار خودم گریه میکردم و افسوس میخوردم و خبر نداشتم، خبر نداشتم که یه روزی سرنوشت من از ده تا رمان هم بدتر میشه نمیدونستم که یه وقتایی روزگار انقدر با آدم بد میشه که حاضر میشی تن به هر خفت و خواری بدی تا از خونه پدری خلاص بشی نمیدونستم که دختر یکی یه دونه و لوس فامیل که همیشه منم منم میکرد، الان به خاطر فرار از نگاههای بابا و مامان که بهش به چشم یه مزاحم نگاه می کنن مجبور میشه به کسی جواب مثبت بده که نه تنها هیچ علاقه ای بهش نداره که حتی ازش متنفره.. نمیدونستم که یه روز بابا رو در روم میگه: تو چرا ازدواج نمی کنی که خیال همه ما راحت بشه؟ این بار چه بهانه ای میخوای بیاری؟ بالاخره که باید بری!! نمیدونستم که یه روز مامان بدون اینکه از من بپرسه جواب مثبت میده!! نمیدونستم که حق هیچ اعتراضی رو ندارم!! نمیدونستم که سکوت و اشک به معنای خوشحالی بیش از حده!! نمیدونستم که نه گفتن دلیل بر ناز و عشوست!! . . آره، من خیلی از چیزا رو نمیدونستم اما الان به بدترین شکل دارم درکشون میکنم می فهمم که یه وقتایی آدم مجبور میشه برای فرار از یه چاله به یه چاه پناه ببره می فهمم که وقتی میگن آدما تنها به دنیا می یان و تنها زندگی میکنن و تنها میرن یعنی چی؟؟ آره، من این روزا معنی خیلی از چیزا رو دارم درک میفهمم فهمیدم که تنهام تنهاتر از اونی که فکر میکردم فهمیدم که هیچ نقطه روشنی تو زندگیم نیست فهمیدم که من حتی لیاقت مردن رو هم نداشتم آره، مردن هم لیاقت میخواد که من ندارم . خدا نخواست که من برم میخواد که من بمونم بمونم که زجر بکشم بمونم که هر روز ایمانم از روز قبل سست تر بشه بمونم که در شرک و کفر کامل از دنیا برم خدا هم با من قهر کرده اصلاْ خدا از اول هم با من قهر بود من نخواستم که بیام اما اومدم حالا میخوام برم اما من رو نمیبره من که تو بزرگترین وقایع زندگیم "تولد و مرگم" هیچ اختیاری نداشتم و ندارم پس چطور ابلهانه دنبال حق اختیار و انتخاب تو بقیه موارد می گردم؟ خدایا میخوای من رو برای چی بازخواست کنی؟ برای تمام لحظاتی که اشک ریختم؟ برای تمام لحظاتی که تنها بودم؟ برای تمام حق انتخابایی که ازم گرفتن؟ برای همه بی عدالتی هایی که در حقم شده؟ اصلاْ عدالت یعنی چی؟ عدالت که معنایی نداره نه تو این دنیا نه تو اون دنیا پس چرا من حتی بهش فکر میکنم؟ خیلی سخته که تو گلوت یه بغض بزرگ باشه، بغضی که بهت اجازه حرف زدن نده، از ترس اینکه بغضت نترکه مجبور بشی ساعتها ساکت بشینی و سعی کنی لبخند بزنی، بغضی که حتی اجازه نفس کشیدن رو هم ازت بگیره خیلی سخته که چشمات پر از اشک باشه اما نتونی بهشون اجازه جاری شدن بدی خیلی سخته که تو خونه ای زندگی کنی که هیچ کس نخوادت خیلی سخته که بابات مهربون بشه، چون به چشم یه مهمون چند ماهه بهت نگاه می کنه، مهمونی که هر چه زودتر بری بیشتر خوشحال می شن خیلی سخته که خوشحالی حاصل از رفتنت رو تو چشمای مامان ببینی خیلی سخته که تو اتاقی بخوابی که میدونی باید خیلی زود ازش دل بکنی خیلی سخته که به گوشه گوشه اتاقی نگاه کنی که دیگه برای تو نیست خیلی سخته که متعلق به هیچ جا نباشی خیلی سخته که بیرونت کنن از خونه پدری!! خونه پدری!! هیچ وقت این کلمه برام معنا نداشت چون هیچ وقت پدر رو حس نکردم اما الان که می بینم دارن من رو ازش بیرون می کنن.... بغض بغضی که همیشه هست اشک اشکهایی که تموم نمی شن سکوت یه سکوت مرگبار که در وجودم جاریه تنهایی المیرا و یه دنیا تنهایی تاریکی من و اعماق سیاهی این دنیای تاریک . . .
|
|
+ نوشته شده در
جمعه 2 آذر1386ساعت 0:36 توسط یه المیرای... |
|
|
اومدم وبلاگت برات نظر بدم اما دیدم نظراتم خیلی زیاد شد... یعنی انقدر نوشتم که پست نمی شد... اومدم اینجا تا برات بنویسم.. فقط برای تو که همیشه بهم سر زدی بهم گفتی عوض شدم!!! آره عوض شدم.. من دیگه اون المیرای سابق نیستم.. خودم هم میدونم... یه وقتی به خودم گفتم المیرا تو که نمی تونی دنیا و آدماش رو تغییر بدی!!! پس خودت رو تغییر بده.. شروع کردم به تغییر دادن خودم.. انقدر خودم رو تغییر دادم که رسیدم به مرحله ای که با خودم بیگانه شدم... تا کی می تونستم به ظاهر بخندم وقتی در دل گریه می کردم.. تا کی به خودم بگم من خوشبختم در صورتی که میدونم دارم بزرگترین دروغ رو می گم.. تا کی در جواب همه ناملایمتی های دنیا ، من خوبی کنم؟؟ تا کی به آدمهایی خوبی کنم که هیچی از خوبی حالیشون نمیشه؟؟؟ تا کی بخندم؟؟؟ تا کی بگم من سالمم؟؟ تا کی بگم این نفس تنگی هام کم کم بهتر می شه در صورتی که لحظه به لحظه بیشتر می شه؟؟؟ اولین بار 9 ساله بودم که بیمارستان بستری شدم.. هیچ وقت یادم نمی ره چهره مهربون و پدرانه ی دکتر ولایتی رو.. اومد و گفت پرستارا می گن با همه قهری و غذا و نمی خوری، با منم قهری؟؟ اگه من بهت غذا بدم چی؟؟... اون لحظه دکتر با اون چهره مهربون و صمیمی، شد پدر من.. پدری که هیچ وقت نداشتم.. بعد از دو روز که بیمارستان بستری بودم مامانم تازه خبر دار شد و از سفر تشریف آورد ملاقات بچش!!! دکتر بهش گفت: شما مادرش هستین؟؟؟ مامانم با یه قیافه حق به جانب گفت: بله، حال بچه م چطوره؟؟!! دکتر لبخند زد و گفت: بچه!!! شما میدونین این بچه، 2 ماهه که ریه هاش عفونت کردن؟؟ میدونین اگه این بچه چند روز دیرتر می اومد حتماً می مرد!! مطمئنید که مادر واقعیش هستین؟؟ تا الان کجا بودین؟؟ پدرش کجاست؟؟ (مامان عصبانی بود. هیچ وقت تحمل شنیدن حقیقت رو نداشت..) با عصبانیت گفت: الان خارج از ایران هستن تا هفته آینده بر می گردن!!!! (ماشاءالله به این پدر با این اعصاب راحت).. و در تمام اون دو هفته ای که من بیمارستان بودم بابا حتی یک بار هم به ملاقات من نیومد... یعنی تقصیر خودشون که نبود!!! وقت نداشتن!!!!!! دومین بار 15 ساله بودم... دوباره ریه هام عفونت کرد، اما این بار تقریباً یک سوم از ریه راستم از بین رفت.. در تمام اون 10 روزی که بیمارستان بودم بابا فقط یه بار اومد ملاقاتم.. و این بار دکتر مسجدی پدرم بود... پدری که هر روز بهم سر میزد، یه بابای مهربون... یادمه یه بار بهم گفت: آدم وقتی از لحاظ جسمی بیمار می شه که از لحاظ روحی خسته باشه، پس همیشه سعی کن که یه روح قوی داشته باشی.. دکتر من سعی کردم، خیلی سعی کردم که یه روح قوی داشته باشم امـــــــا نتونستم... دکتر من نتونستم در مقابل این آدما قوی باشم.. من همیشه یه پدر کم داشتم و در بین چهره های اطرافم همیشه به دنبال یه چهره پدرانه بودم.. وقتی بقیه پدرا رو می بینم که با دختراشون چقدر راحت و صمیمی هستن با تمام وجود احساس بدبختی می کنم.. من در آشنایی با مهران شاید دنبال یه پدر می گشتم.. یه پدر مهربون که هیچ وقت نداشتم.. یه پدری که برای دخترش ارزش قائل بشه و دوستش داشته باشه.. من همیشه دنبال یه پدر بودم... من یه پدر واقعی می خوام.. پدری که تنهائی های من رو درک کنه... پدری که بدونه داشتن دختر نعمته... پدری که برای دخترش یه تکیه گاه باشه.. پدری که باشه.. یه حضور معنوی... من مامان هم می خوام.. من مامانی می خوام که پیشم باشه.. مامانی که باهام حرف بزنه.. مامانی که باهاش درد و دل کنم... مامانی که سرم رو بذارم رو سینه ش و از دلتنگی هام براش بگم ... مامانی که همیشه تو مهمونی و مسافرت نباشه.. مامانی که فقط پسراش رو دوست نداشته باشه.. من یه برادر هم می خوام.. برادری که همدمم باشه نه بادیگارد و محافظ و آژانس و زندان بانم من خیلی چیزا می خوام، من یه دنیا حرف دارم.. من یه دنیا غصه دارم.. بچه که بودم، وقتی نمی تونستم پا به پای بقیه بچه ها بدوم و بازی کنم، وقتی با چند قدم راه رفتن نفسم بند می اومد، وقتی همیشه به جای امتحان عملی ورزش باید امتحان کتبی می دادم یا کاردستی درست می کردم،.......... همیشه در اون مواقع گریه می کردم.. الانم گریه می کنم.. وقتی نمی تونم پا به پای دوستام از کوه بالا برم.. وقتی بچه ها تو زمین بسکتبال بالا و پایین می پرن و من می شینم نگاهشون می کنم ، وقتی برای پاس کردن واحد تربیت بدنی مجبورم تحقیق ارائه بدم به جای امتحان پایان ترم... وقتی............... انقدر از این وقتی ها تو زندگی دارم.... همه این لحظات به این فکر می کنم که باعث این تنگی نفس هام، باعث تمام این دردایی که الان دارم می کشم ، پدر و مادر بی مسئولیتی هستن که وقتی بچه 9 سالشون سرما خورد به جای اینکه اون رو ببرن پیش دکتر، گذاشتنش پیش یه خدمتکار و رفتن دنبال مسافرت و تفریح و خوشگذرونی خودشون... یه سرماخوردگی ساده تبدیل شد به یه ذات الریه.. ذات الریه ای که تبدیل شد به عفونت ریه.. عفونتی که همه ریه هام رو پر کرد... عفونتی که نه تنها ریه های من رو از بین برد بلکه تمام روح من رو هم نابود کرد... پدر و مادر واژگان مقدسی هستن.. اما از این قداست افسوس که خیلی ها چیزی نمی فهمن... و سومین با دیروز بود.. اما این بار نمی خوام برم بیمارستان بستری بشم و دنبال یه پدر دیگه بگردم.. این بار دارم درد می کشم بدون اینکه کسی بفهمه... می خوام اگر قراره برم آزاد برم نه اینکه تو تخت بیمارستان.... تمام شب درد کشیدم اما حتی یک کلمه هم چیزی نگفتم.. نمی گم.. دیگه چیزی نمی گم.. یاد گرفتم که تمام دردام رو بریزم تو خودم.. یاد گرفتم قوی باشم.. یاد گرفتم قوی برم... تنها اینجا فریاد می زنم.. اینجا فریاد می زنم تا بیرون از این جا بتونم ساکت باشم.. چقدر زیباست سکوت... بعد از اینهمه حرف الان سکوت زیباست |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه 22 آبان1386ساعت 16:38 توسط یه المیرای... |
|
|
یادت می یاد وقتی گریه می کردی اشکات رو با دستای کوچیکم پاک می کردم می گفتم مامانی گریه نکن دیگه!! می گفتم مامانم چرا گریه می کنی؟ می گفتم مامانی من دختر بدی بودم که تو داری گریه می کنی؟؟ می گفتم مامانی قول میدم دختر خوبی باشم و دیگه اذیتت نکنم فقط تو رو خدا دیگه گریه نکن.. یادت می یاد پا به پای تو اشک می ریختم.. یادت می یاد انقدر گریه می کردم که تو به خاطر منم که شده دیگه گریه نکنی.. یادته چه بی صدا برات اشک می ریختم.. یادته چه شبایی که با هم انقدر گریه کردیم تا خوابمون ببره.. یادته من اشکای تو رو پاک می کردم و تو اشکای من رو.. اون وقتا نمیدونستم که مامانی چرا داره گریه می کنه.. اما الان می فهمم.. می فهمم که یه وقتایی روزگار انقدر با آدم بد میشه که آدم هیچ راهی جز گریه براش نمی مونه.. می فهمم که یه وقتایی دنیا انقد کوچیک و بی ارزش می شه که حتی اشکای آدم هم کفاف دلتنگی هاش رو نمیدونه.. می فهمم که یه وقتایی دلت انقدر غصه داره که حتی نمی تونی گریه کنی.. می فهمم که ............ مامانی من اون روزا به پای همه اشکای تو اشک ریختم.. اما تو الان کجایی که ببینی من مدتهاست دارم اشک می ریزم بدون اینکه دستی پیدا بشه که اشکام رو پاک کنه.. بدون اینکه دلی پیدا بشه که همدمش بشه.. بدون اینکه ........ مامانم چرا اشکامو نمی بینی ... مامانم یعنی نمی دونی چرا دلم شکسته.. یعنی نمی دونی که چرا چشمام پف داره.. نمی دونی که چرا چشمام همیشه قرمزه.. آره حق داری ، حتماً سرما خوردم.. حتماً لباس گرم نپوشیدم... آره مامانم تو بگو منم باور می کنم... مامانم من اون موقع نفهمیدم که تو چرا داری گریه می کنی اما تونستم آرومت کنم... اما تو که امروز می دونی دردم چیه پس چرا نمی خوای آرومم کنی.. مامانم میخوام سعی کنم که ازتون متنفر باشم.. هم از تو.. هم از بابایی ... هم از فرزاد... اما من هیچ وقت برای تنفر زاده نشدم... مامانم، من همتون رو دوست دارم.. من، تو رو با تمام ملاحظه کاریات.. بابا رو با همه سخت گیریاش ... فرزاد رو با همه بد خلقیاش دوست دارم... امـــــــا متنفرم از خودم.. متنفرم از وجود خودم که هست.. متنفرم از نفسی که می یاد و میره، هر چند خودم با تمام وجود حس می کنم که نفس تنگی هام روز به روز بیشتر میشه.. امروز که داشتم از پل هوایی بالا می اومدم، انقدر سرفه کردم و خون بالا آوردم که مرگ رو جلوی چشمام دیدم.. نشستم و نگاه کردم به تمام گذشته و زندگیم... دیدم که دنیا خیلی کوچیک شده... مامانی امروز اشهدم رو هم خوندم.. باورت میشه؟؟؟ ترس نبود... اما حس عجیبی بود.. اینکه حس کنی نفس های آخرت رو داری می کشی... هر نفسی که بالا می اومد نفس بعدی کوتاه تر می شد... کوتاه و کوتاه تر... چشمام رو بستم ، شایدم نبستم.. اما دنیا یه دفعه ای سیاه شد...انتظار مرگ رو کشیدم...تو تنهایی و غربت و تو یه روز پاییزی، تو برگ ریزون، مرگی که همیشه به این شکل منتظرش بودم، با خودم فکر میکردم که یعنی بالاخره نوبت منم رسید.. عجیبه اما هیچ گونه احساس ترس و وحشتی نداشتم.. اصلاً...نمیدونم چی شد که کم کم بهتر شدم... چشمام رو باز کردم... سوئی شرت سفیدم هیچ رنگی از سفیدی نداشت ..گذاشتم تو کیفم و اومدم خونه.. فکر کردم تو خونه امروز برام جشن گرفتین.. آخه امروز روز دختر بود.. اما چه خیال خامی.. مگه دختر برای شما ارزشی هم داره... جشن بخوره تو سرم.. شماها حتی جواب سلام من رو هم ندادین.. به جای سلام بابا گفت می شه ازتون بپرسم کجا تشریف داشتین اگه ناراحت نمی شین و بهتون بر نمی خوره.. فرزاد گفت کدوم گوری بودی؟ چرا گوشیت رو جواب نمیدی؟ نمی گی شاید مامان نگرانت بشه؟؟ (فقط به خاطر نیم ساعت تاخیری که داشتم سر پل هوایی جون میدادم...) و تو ، ساکت بودی.. مثل همیشه.. مثل همیشه ساکت بودی و این سکوتت بدتر از صد ناسزا بود.. سکوت تو یعنی تائید همه حرفهای اونا و حتی حرفهایی خیلی بدتر.. مامان من جشن نخواستم.. بابایی من تبریک نخواستم.. داداشی من هدیه نخواستم... خدایا من هیچی از این جماعت نخواستم... میدونی الان که دارم می نویسم نفسام به شماره افتاده.. شاید این بار که سرفه هام شروع بشه دیگه، نفس هام برای همیشه تموم بشه... شاید ......... مامانم الان که دارم اینارو می نویسم درد دارم.. اما درد قفسه سینه م که با هر نفسی که می کشم شدیدتر میشه، برام قابل تحمل تره از دردی هایی که شما امروز به روحم زدین... مامانم من دیگه هیچی ندارم.. و خوشحالم که خدا داره تنها آرزوی من رو برآورده می کنه... مامانم اینارو نوشتم برای اون روزی که تو بیای و همه اینا رو بخونی... مامانم امیدوارم یه روزی بیای و همه اینا رو بخونی.. مامانم دلم میخواد وقتی اینا رو خوندی احساس واقعیم رو درک کنی.. مامانم اگه من موندم و تو اینا رو نخوندی، اینارو می نویسم برای اون روزی که خودم دوباره بیام و بخونمشون و یادم باشه که دنیا با من چه ها کرد... نمی گم تو، نمی گم بابا، نمی گم.... می گم دنیا.. چون دنیا با من از اول سر لج داشت.. می نویسم اینا رو برای المیرا.. برای باقی روزای تنهایی المیرا.. اما آرزو می کنم که یه روزی همه اینا رو بخونی... مامانم وقتی اینا رو خوندی برای من اشک نریز.. چون من به قدر کافی امروز برای واژه به واژه این متن اشک ریختم.. مامانم به حال من افسوس هم نخور چون افسوس هم دردی دوا نمی کنه.. مامانم خودت رو سرزنش نکن، چون تو که گناهی نداری، اینا همش بازی سرنوشت با من بود... مامانم امیدوارم مهمونی امشب به تو و همسرت خوش بگذره.. مامانم فقط این رو بدون که من از دردم، رنج نبردم بلکه از لحظه به لحظه این درد لذت بردم... لدت بردم که نابودی خودم رو می بینم.. مامانم به تو و همسرت چیزی در مورد حال امروز و درد الانم نگفتم، نه اینکه نخواسته باشم مهمونیتون رو خراب کنم!! بلکه نگفتم تا در درد خود بسوزم... یه وقتی یه جایی خوندم که بعضی از دردها لذت بخشن و من الان این حس رو دارم تجربه می کنم.. درد کشیدن و دونستن اینکه داری نزدیک می شی به آخر لذت داره... همیشه دوست داشتم تو یه روز سر پاییزی برم ... میدونی چرا؟؟؟ آخه دوست ندارم بعد از مراسم کسی بالا سرم بشینه.. می خوام تو سردی و غربت پاییز برم.. می خوام تو برگ ریزون برم... و الان با تمام وجود می خوام که برم... مامانم دوستت دارم قد یه دنیا.. اما نه دنیای الانم.. چون دنیای الانم کوچیکه.. خیلی کوچیکه.. دنیای من امروز تو یه قطره اشک جمع می شد.. مامانم دوستت دارم به اندازه اون دنیای دوران بچگیم که انتها نداشت.. آره ، اون موقع فکر میکردم که دنیا حد و مرز نداره اما الان می بینم که دنیا کوچیکه، خیلی کوچیک... و تنها آرزوی دختر کوچولوت اینه که از این دنیای کوچیک بره... براش دعا کن |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 20:24 توسط یه المیرای... |
|
|
حالم از هر چی برادر و پدر و مادره، داره بهم می خوره حالم از هر چی آدم شکاک و عوضیه داره بهم می خوره حالم بهم می خوره از آدمایی که خودشون همه کارن و فکر می کنن که بقیه هم مثل خودشونن حالم بهم می خوره از اون پدری که وقتی خودش جوون بوده همه کاری کردی، حالا که رسیده به دخترش می گه فلان کارو بکن فلان کارو نکن، کجار رفتی؟ با کی رفتی؟ چرا دیر اومدی؟؟ حالم بهم می خوره از اون برادری که که خودش اهل همه جور عشق و حالی هست اما به خواهرش که می رسه رگ غیرتش باد می کنه و می گه جامعه گرگ داره!!! مگه این گرگای جامعه از کجا می یان؟؟؟؟ بقیه گرگها هم یکی هستن مثل تو لعنتی.. اگه تو خودت خوب بودی که نیستی، بقیه رو هم خوب میدیدی.. اما با این کارا و رفتارات معلومه که خودت یه آدم عوضی و بی شعور هستی و بقیه رو هم مثل خودت میدونی... حالم بهم می خوره از اون مادری که جونش برای پسراش در می ره و در عین حال می خواد خودش رو یه آدم فهمیده و باسواد نشون بده و زبونش می گه که هیچ فرقی بین دختر و پسر نیست اما رفتار و اعمالش نشون میده که دختر براش کوچکترین ارزشی نداره.. تو اگه مادر خوبی بودی حداقل به اندازه یه جمله از دخترت دفاع می کردی... تا کی آخه من باید تو این خونه زندانی شماها باشم؟؟؟ آخه منم آدمم!!!!!!!! به خدا کم آوردم... بریدم.... تا کی می تونم جلوی دوستام بهانه بیارم.. بگم من امروز کار دارم نمی تونم با شما بیام بیرون.. من سرم درد می کنه نمی تونم بیام مهمونی... من کلی کارای عقب افتاده دارم نمی تونم بیام مسافرت... تا کی می خواید هی بیاد دنبالم و من رو برسونید و برگردونید.. تا کی باید به خاطر 5 دقیقه تاخیر!!!!!!!!!!!!!! به چهل تا سوال جواب بدم؟؟؟؟؟ آخه پس من کی می تونم یه کمی آزاد باشم؟؟؟؟ من الان به دوستام و بودن باهاشون احتیاج دارم، فردا که 30-40 سالم شد آزادی رو میخوام چه کار؟؟؟ هر چند مطمئنم با این خوابایی که بابا و مامان برای من دیدن و به جای من به امید بله گفتن!!!! دیگه آزادی نه در حال نه در آینده برام قابل تصور نیست... تمام آرزوم این بود که بتونم حداقل همسر آیندم رو خودم انتخاب کنم اما با این شرایط مثل اینکه هیچ چاره ای باقی نمی مونه... حالا من به چی باید امیدوار باشم؟؟؟ به این سالهایی که از دست دادم؟؟؟؟ به سالهایی که از دست خواهم داد؟؟؟ به چی باید دلخوش کنم؟؟؟ به این زندان و خانواده ای که الان دارم یا به زندان و همسری که در آینده خواهم داشت؟؟؟ با کی می تونم حرف بزنم؟؟؟ به خانواده ای که هیچی از یه دختر نمی دونن؟؟؟ به دوستانی که ندارم؟؟؟ به آشنایی که وجود نداره؟؟؟ من و این همه حرف... من و این همه بغض.... من و این بغضی که گریه نمی شه؟؟؟؟ من و این همه تنهایی؟؟؟؟ من و چی؟؟؟ من و کی؟؟؟ آخه مگه بدبخت تر و ذلیل تر از منم پیدا می شه؟؟؟ یکی نیست بهشون بگه همون دینی که شما ادعای مسلمونیش رو دارین!!! 1400 سال پیش پیامبرش به دست دخترش بوسه زد... همین دین گفت حتی برده ها هم آزادن و حق تصمیم گیری دارن!!! یعنی ارزش من از یه برده هم براتون کمتره؟؟؟؟ لعنت به همتون لعنت به این زندگی که به من بخشیدید لعنت به تویی که من رو به این دنیای کثیف آوردی لعنت به تویی............................ از همتون بدم می یاد از اعماق وجودم از همتون متنفرم من که همیشه سعی می کردم دنیا رو با همه آدماش چه خوب چه بد دوست داشته باشم امروز از همه شما و از همه آدماش بدم می یاد بدم می یاد از چهره های نقاب زدتون بدم می یاد از لبخندای مصنوعی که به لب دارین بدم می یاد از شمایی که حرفتون و عملتون یکی نیست چطوری بگم خسته شدم چطوری بگم بریدم |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه 21 آبان1386ساعت 15:57 توسط یه المیرای... |
|
|
من از اون آسمون آبی می خوام من از اون شبهای مهتابی می خوام دلـــــــم از خـا طـره هـای بــــد جــدا من از اون وقت های بی تابی می خوام من می خوام یـه دسـته گل بـه آب بـدم آرزوهام رو به یک حبـــــاب بــــدم سیبی از شاخه حسرت بچینم بندازم رو آسمون و تاب بدم
گـل ایـونـه بهـــار دل مـن یه بیابون لاله زاره دل من
من از اون آسمون آبی می خوام من از اون شبهای مهتابی میخوام دلـم از خـا طـره های بـــــد جــدا من از اون وقت های بی تابی میخوام مثــل یک دســــــته گـل اقــــا قیـــــــا دلـــــم آواز مــــی کنــه بیــــــا بیــــــا تو میری پشت علف ها گم می شی من مـــی مونـم و گـل اقـــــاقیــــــا
گـل ایـوونه بهـــار دل من یه بیابون لاله زاره دل من |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه 13 آبان1386ساعت 17:19 توسط یه المیرای... |
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو وبلاگ عناوین مطالب وبلاگ |
| درباره وبلاگ |
|
به سراغ من اگر می آیید بدانید دیر زمانی است نابود گشته ام
غرق در اعماق سیاهی ام بدانید شیشه عمرم شکسته است و منتظر نابودی ام بدانید فراموش کرده ام همه چیز، حتی خودم را |
| پیوندهای روزانه |
|
آرشیو پیوندهای روزانه |
| نوشته های پیشین |
|
مرداد 1388 فروردین 1388 بهمن 1387 آبان 1387 مرداد 1387 تیر 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 |
|
RSS
|