تبليغاتX
تنهائی های من
.....
مطمئنم روزی که برم دیگه بر نمی گردم

امروز به همه انتخابایی که فکر میکردم درسته شک کردم

امروز رو خواستم ثبت کنم که همیشه بدونم که وقتی که برم برای همیشه باید برم

مامان مطمئن باش که میرم

میدونم که انتخاب امید بزرگترین اشتباه زندگیم خواهد بود اما من همه پلهای پشت سرم رو خراب کردم

حتی دوست ندارم که گذشته رو مرور کنم

از بس که شبها مرور کردم دیگه حالم از گذشته و حال و آینده به هم میخوره

فقط دوست دارم به آرامش برسم.

مونا میگه هنوز دیر نشده و میتونی همه چیز رو تموم کنی. اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم، فرزاد از رابطه ما خبردار شده و از ۱۲ فروردین تا حالا باهام حرف نزده، فکر میکردم اکه به مامان بگم راحت تر میتونم تصمیم بگیرم اما نمیدونستم که مامان هنوزم داره تو عصر هجر زندگی میکنه و روشنفکریش فقط برای بقیه ست، مامان روشنفکره اما برای پسراش و دوست دخترای رنگارنگشون و برای الافی های صبح تا شبشون، روشنفکره اما نه برای من برای اون پسر معتاد و هرزش، روشنفکره اما نه برای من، من که تمام سعی م رو کردم تا بهترین هدیه ها رو براش بگیرم چه برای روز مادر چه برای روز تولدش، مامان هیچ کدوم از هدیه های من به چشمش نیومد اما اون دو تا لندهور که اصلاْ حسابش نکردن و زورشون اومد که حتی فقط به صورت زبونی تبریک بگن، آره امروز فهمیدم که ارزش اون دو تا ابله حتی اگه ....... خیلی بیشتر از منه که تا به حال بهش حتی یه بار نگفتم تو، قانون طبیعت همینه، هر چقدر که بیشتر احترام بذاری کمتر احترام می بینی، اگه منم مثل بقیه دخترا صبح تا شب تو خیابونا ول بودم و آخر شب سرش داد و فریاد میکردم الان جوابم این نبود، الان بهم نمی گفت که اینجا خونه منه و تو هر چه زودتر بری همه ما خوشحالتر میشیم، مامانم اگه اینا رو بهم نمی گفتی من خودم درکشون میکردم، اما نمیدونم چرا امروز باید همه این بلاها سرم بیاد.. همین امروز که فهمیدم امید همه زندگیش رو بهم دروغ گفته.. همین امروز که فهمیدم کاخ آرزوهام رو وسط یه مرداب ساختم.. همین امروز که فهمیدم کاخ پوشالی من توش هیچی نیست.. همین امروز که فهمیدم زندگی همش یعنی دروغ.. فهمیدم که دروغ گفتن برای امید ....... خدایا چرا همه بدبختیا برای منه.. اما دیگه راه برگشت ندارم... ای کاش نبودم.. آرزویی که این روزا خیلی بیشتر در حسرت برآورده شدنش رنج میبرم... ای کاش نباشم...

+ نوشته شده در  پنجشنبه 6 تیر1387ساعت 19:3  توسط یه المیرای... | 
یه قصه قدیمی

یه قصه گوی خسته

وقتی بابا نداری

نوشتنش رو تخته

چه سخته چه سخته

وای بابا ندارم

بابام چشماشو بسته

بابا چشماتو وا کن

ببین قلبم شکسته

........................

 

چرا این ترانه حس بدی بهم میده؟

شاید به این خاطر که داشتن پدری که هیچ وقت حسش نکردی خیلی بدتر از نداشتن پدریه که همیشه حسش می کنی.

بابا ای کاش میدونستی که امن ترین جای دنیا برای یه دختر، آغوش پدرشه..

بابا ای کاش میدونستی که تمام لحظات عمرم در حسرت داشتنت گذشت..

اومدم اینجا که خیلی بنویسم.. از تمام لحظاتی که زجر کشیدم.. از تمام شبهایی که گریه کردم.. از......

اما تمام اشتیاقم برای نوشتن به یک باره از بین رفت.. مثل تمام حس های دیگه، که همشون یک به یک در وجودم مردن...

هیچ حسی ندارم.

یه مُرده که دارن میذارنش تو قبر حداقل اشتیاق به بازگشت زندگی رو داره اما افسوس که من حتی این حس رو هم ندارم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 22:7  توسط یه المیرای... | 
چهارشنبه ساعت ۴ بعداز ظهر میدون انقلاب:

داشتم از دانشگاه بر می گشتم ، غرق در افکار خودم بودم که یه صدای بچه گونه خیلی ناز توجهم رو جلب کرد، اولش نفهمیدم که چی گفت اما بار دوم که حرفش رو با بغض تکرار کرد تازه فهمیدم که چی میخواد، با اون انگشت کوچیک و نازش به موزهایی که تو آبمیوه فروشی ردیف شده بودن اشاره میکرد و می گفت: "بابا من موز میخوام"... سخت بود دیدن عرق شرم پدری که از خجالت سرش رو جلوی پسر ۴-۵ سالش پایین گرفته بود و سعی میکرد دست پسرش رو بکشه تا از اون جا دور بشن... سخت تر از اون دیدن اشکهایی بود که رو گونه های اون پسر بچه می غلتیدن....

 

پنج شنبه ساعت ۵ بعدازظهر پاساژ قائم:

با مونا در حال قدم زدن تو پاساژ بودیم و داشتیم برای تولد مهدیه دنبال هدیه می گشتیم که دوباره صدای یه پسر بچه دقیقاْ هم سن و سال همون پسر دیروزیه توجهم رو جلب کرد.. اما این یکی صداش نه ناز بود نه اینکه بغض داشت، بلکه صدای یه بچه لوس و پر رو بود که می گفت "مامان من اسپایدر من میخوام". رفت تو مغازه و یه دقیقه بعد با یه اسپایدر من اومد بیرون... اسپایدر منی که با پولش می شد حداقل ۴۰ کیلو موز خرید.... 

+ نوشته شده در  پنجشنبه 23 اسفند1386ساعت 21:50  توسط یه المیرای... | 

MY lmmortal

I'm so tired of being here

By all my childish fears suppressed

And if you have to leave

I wish that you would just leave

Cause your presence still linyers here

And it won't leave me alone

These wonds wan't seem to heal

This pain is just too real

There's just too much that time can't erase

When you cried l'd wipe away all of your tears

When you'd scream l'd fight away all of your fears

l held your hand through all of these years

But you still have all of me

You used to captivate me by yours resonating life

Now l'm bound by the life you left behind

Your face it haunts my once pleasant dreams

Your voice it chased away all the sanity in me

These wounds won't seem to heal

This pain is just too real

There's just too much that time can't erase

l've tired so hard to tell myself that you're gone

But you're still with me though

l've been alone all long

+ نوشته شده در  چهارشنبه 17 بهمن1386ساعت 19:36  توسط یه المیرای... | 
میگه یه محضر آشنا سراغ دارم بیا بریم بدون اینکه کسی چیزی بفهمه صیغه کنیم تا من خیالم راحت بشه و مطمئن بشم دیگه مال منی !!!!!! بعد از یه مدتی که آبها از آسیاب افتاد دوباره میرم با پدرت صحبت می کنم اما این بار با صیغه نامه میرم و بهشون می گم دختر شما همسر شرعی منه و شما به هیچ وجه نمی تونین جلوی ازدواج ما رو بگیرین !!!!!

مغزم قفل کرد.... تنها کاری که تونستم بکنم این بود که گوشیم رو خاموش کنم تا دیگه هیچ اثری از صداش یا اس ام اس هاش نبینم....

نمیدونم مهران پیش خودش چی تصور کرده؟؟؟ فکر کرده که من یه آدم ابله یا دیوونم که هر چی میگه گوش کنم؟!؟!؟!؟!؟!

من اگه به اندازه سوراخ جوراب پای یه مورچه کارگر زحمتکش شانس داشتم که الان اینجا نبودم :(

 

+ نوشته شده در  دوشنبه 1 بهمن1386ساعت 11:21  توسط یه المیرای... | 
این رو می نویسم برای خودم تا همیشه یادم بمونه که ...

یادته پارسال همین موقع... ۲۰ دی ماه ۱۳۸۵

چقدر زود یک سال گذشت

یک سال گذشت که من تو رو ندیدم، من که فکر میکردم بی تو میمیرم  اما هنوزم دارم نفس می کشم

من که اگه یه روز باهات حرف نمیزدم دیوونه می شدم الان روزهاست که با هیچ کس حرف نزدم

تو این خونه همه نه تنها با همدیگه بلکه با خودشون هم قهرن... مامان با بابا حرف نمیزنه... فرزاد با فرزان قهره... منم که اصلاْ به حساب نمی یام... اصلاْ من رو یادشون رفته... یه وقتایی به وجود خودم هم شک می کنم... اصلاْ شاید من وجود خارجی ندارم و خودم فکر می کنم که هستم!!!! به هر حال الان دارم نفس می کشم.. هر چند اونها من رو از یاد بردن....

چقدر من پر توقعم.. پدر و مادرم من رو فراموش کردن اونوقت انتظار دارم که تو من رو به خاطر داشته باشی....

تو یادت رفته اما من که یادمه... منکه یادمه پارسال ۲۰ آذر روز چهارشنبه تو همون رستوران سنتی با هم نشستیم و نهار خوردیم.. منکه یادمه وقتی تو چشمات نگاه کردم و گفتم امید دیگه نمی بینمت.. خندیدی و گفتی بازم شروع کردی عروسک... چقدر بگم سه ماه میرم و برمیگردم... حالا مثلاْ اگه تو رو نادیده بگیرم که نمی تونم، مامانم که اینجا تنهاست، نمیتونم تنهاش بذارم و برم... برادرم بهم احتیاج داره... من اونقدر که تو فکر می کنی بی مسئولیت نیستم عزیزم.. یه عروسک دارم که تا تو چشماش نگاه می کنم گریه می کنه... آخه مگه من دلم می یاد این عروسک رو تنها بذارم و برم... یه دوره سه ماهست... بعد از تعطیلات نوروز پیشتم... اصلاْ همین جا با همدیگه یه قرار میزاریم.. برای تولدم که ۲۰ فروردین ِ صبح میریم کوه بعد برای نهار می یایم همین جا.... (ولی من میدونستم که اون دیدار آخرین دیدارمونه... تمام اون روز وقتی که تو چشماش نگاه می کردم اشک تو چشمام جمع میشد.. یه حسی بهم میگفت که این آخرین دیداره.... ) تا برسم یه موبایل می گیرم و به اولین کسی که شمارش رو میدم تویی... این رو بهت قول میدم... اصلاْ اگه من عاشق تو نبودم این روز آخری که این همه کار دارم از ساعت ۱۱ نمی اومدم پیشت، من ساعت ۱ شب پرواز دارم ، الان هم کلی کار داشتم... مامانم خودش رو کشت که امروز نهار برم خونه و آخرین نهار قبل از سفرم رو با اونا بخورم اما من بهش گفتم که کارای سفرم رو انجام ندادم و بعضی از کارام مونده... باور کن اگه بفهمه که من دوست دخترم رو به اون ترجیح دادم و امروز نهار رو با تو خوردم تا آخر عمرش من رو نمی بخشه.. مامانم رو که می شناسی.. پس دیگه انقدر این دم آخر اذیتم نکن.. بذار اونجا با یاد لبخندات شب ها بخوابم نه اینکه به یاد گریه هات بیفتم.. اگه تو اینجوری کنی یه دفعه دیدی خر شدم اصلاْ بی خیال این سفر و دوره و کوفت و زهر مار شدماااا.... میخوای نرم؟ با گریه گفتم : نه... این نه گفتن که فایده نداره.. دیگه گریه نکن.. به خدا غذا از گلوم پائین نمیره.. اصلاْ پاشو بریم... همه دارن نگاهمون می کنن.. هر کس ندونه فکر می کنه چه خبر شده...

هنوزم یادمه که ساعت ۱ بعد از ظهر رفتیم کوه و تا ساعت ۵ موندیم.. هنوزم اون کنج خلوت رو یادمه...هنوزم یادمه اون سرمای کوه که تو آغوش گرم تو از یاد بردم... هنوزم یادمه که بقلم کردی و گفتی که زود برمیگردی... هنوزم یادمه گرمای آغوشت رو..  هنوزم یادمه که وقتی آخرین بوسه رو ازم گرفتی گفتی که این بوسه عاشقانه ترین و گرمترین بوسه تو عمرت بوده.. هنوزم یادمه که گفتی که به غیر از من خیلی دوست دختر داشتی اما من معصومترینشون بودم... هنوزم یادمه که گفتی با من پاک ترین دوران عاشقیت رو تجربه کردی... هنوزم یادمه که گفتی من تو رو عاشق کردم.. هنوزم یادمه که گفتی ...........

من هنوزم همه چیز یادمه اما تو فراموش کردی.. فراموش کردی که به من قول دادی که بر میگردی.. فراموش کردی که من همیشه دوست داشتم.. فراموش کردی که اون سه ماهی که تنها بودی من روزی چند بار بهت زنگ میزدم... هنوزم یادمه که روزی سه تا ایمیل برات میزدم.. هنوزم یادمه که همه رو عاشقانه جواب میدادی... هنوزم یادمه که قبل از پروازت ، قبل از اینکه گوشیت رو خاموش کنی بهم زنگ زدی... هنوزم یادمه که وقتی مادرت ازت پرسید با کی داری صحبت می کنی، دیر شده بیا برو... گفتی مامان عروسکم داره گریه می کنه.. من چطور برم... هنوزم یادمه که مامانت گوشی رو ازت گرفت و گفت المیرا اذیت نکن بچه م رو.. من که مادرشم هیچی نمی گم که ناراحت نشه اونوقت تو یه ساعته که خون به دلش کردی.. براش بخند و بذار که با خیال راحت بره... هنوزم یادمه که به مامانت گفتی: مامان از الان برای عروسک من مادر شوهر بازی در نیار... خودش کم ناراحته تو هم نمک به زخمش بپاش... خوب تو دلت از سنگه و برام تنگ نمیشه اما این عروسک دلش از شیشه ست... هنوزم یادمه که هر کاری کردی که من رو بخندونی.. هنوزم یادمه که..........

امید خسته شدم... از یاد آوری این هم خاطرات خسته شدم.. زیر بار این خاطرات دارم له می شم... این خاطرات دارن نابودم می کنن... الان تنهام و بهت احتیاج دارم... پارسال همین روز با گریه از هم جدا شدیم و فاصله مون شد از ایران تا آلمان اما گرمای وجودت رو در کنار خودم حس میکردم... اما الان فاصلمون از تهران تا تهرانِ اما دیگه هیچی ازت حس نمی کنم جز یه مشت خاطره که ای کاش نبودن... ای کاش از اول هم نبودی... اگه قرار به رفتن بود چرا اومدی...

امید تمام دیشب با یاد آخرین نهار، آخرین آغوش، آخرین بوسه، آخرین نگاه، آخرین تماس، آخرین ..... به یادت تو و خاطراتت بیدار موندم اما ای کاش میدونستم که تو من رو حتی به اندازه یه خاطره یادت مونده یا نه... ای کاش میدونستم که حتی یک کلمه از حرفهایی رو که بهم زدی تو یادت مونده یا اینکه تو این شبای سرد همه اون حرفها رو داری تو گوش یکی دیگه زمزمه می کنی...

+ نوشته شده در  جمعه 21 دی1386ساعت 15:49  توسط یه المیرای... | 
دیشب تو روزنامه نوشته بود: یه دختره با یه پسره دوست بوده، پسره ازش فیلم می گیره و بعد زنگ میزنه برادر دختره و قصد اخاذی داشته و دختر از خونه فرار می کنه و ..... (از همین داستانای همیشگی که روزی صد تاشو تو روزنامه و مجله و اینترنت میخونیم...

داشتم مثل یه بچه خوب بی سر و صدا تلویزیون نگاه میکردم که بابام روزنامه رو داد دستم و گفت صفحه حوادثش رو بخون... گفتم خوندم... گفت پس میدونی تو این مملکت خراب شده چی میگذره!!! پس الان دیگه میتونی درک کنی که چرا من اینهمه نسبت به تو و آیندت نگرانم (داشتم آتیش میگرفتم،آخه مگه من چه غلطی کردم که خودم هم خبر ندارم؟؟؟ من که الان بیشتر از یک ماهه که از خونه تکون نخوردم و صبح تا شب جلوی چشماشون بودم ... من این ترم حتی دانشگاه هم نرفتم که مدام جلوی چشماشون باشم... اما مثل اینکه این کارای من به ضررم تموم شده... اگه از همون اول مثل بقیه دخترا دیوونه بازی در می آوردم و داد و بیداد راه می انداختم اون وقت همه حق رو به من میدادن، اما الان با این کارام ، با ساکت نشستن و دفاع نکردن از حقم همه حق رو به اونها دادم... آره، همش تقصیر خودمه.. منم طوری رفتار کردم که اونها فکر کردن من مقصرم.. کلاْ من از اول عرضه نداشتم... خاک بر سر بی عرضه من....) گفتم: همون قدر که نگران آینده من هستید نگران آینده آقا پسراتون هم هستین... من که کاری نکردم الان یک ماهه حتی حق نفس کشیدن رو هم از من گرفتین و همه تماس ها و ارتباطات من رو کنترل می کنین، مگه من چه کار کردم که با من مثل یه دختر فاسد برخورد می کنید.. هر کی ندونه فکر می کنه که من با صد نفر ارتباط داشتم و چندین بار از خونه فرار کردم که حالا شما برای مهار من این رفتارها رو با من دارین... کجای دنیا دختراشون رو به خاطر یه خواستگاری ساده تو خونه حبس می کنن... من نمیدونم مهران به شما چی گفته اما شما چطور به حرفهایی اون اطمینان کردین و اونوقت حرفهای دخترتون رو که ۲۱ ساله جلوی چشماتونه رو قبول ندارین، البته معذرت میخوام یادم رفته بود که شما اصلاْ من رو به عنوان یه آدم قبول ندارین چه برسه به عنوان دختری که بخواین رو حرفش حساب کنید.. پس چرا به اون شازده پسرتون هیچی نگفتین... من رو که هیچ کار نکردم دارین محاکمه می کنید بدون دلیل و مدرک اونوقت میری برای اون شازده چند میلیون خرج می کنید که حکم شلاق و زندانش رو بخرین و به خاطرش به چندین نفر رو می ندازین و آخرش هم به فرزان خان چیزی نمی گین که نکنه آقا بهش بربخوره... تا کی میخوای این رفتاراتون رو ادامه بدین... مامانم فقط داشت نگاه می کرد... با بغض بهش گفتم: چرا ساکتی؟؟؟ چرا هیچی نمی گی؟؟؟ اگه به یکی از پسرات بگه که بالای چشموشون ابروئه خودت رو می کشی و کلی با بابا دعوا می کنی.. اونوقت بابا هر چی دلش میخواد به من میگه و هر تهمتی که میخواد میزنه و تو فقط نگاه می کنی... (دیگه طاقت نداشتم بمونم و این همه ظلم و تبعیض رو تماشا کنم ، اومدم اتاقم، به زندان همیشگیم و تا صبح گریه کردم و از خدا فقط یه سوال پرسیدم.. از خدا پرسیدم که چرا؟؟؟؟؟ خدایا چرا؟؟؟؟

+ نوشته شده در  یکشنبه 16 دی1386ساعت 13:10  توسط یه المیرای... | 

 دو شب پیش شازده پسر دومیه بابام نیومد خونه(خوب اینکه عجیب نیست!!! پسره، دلش میخواد ده شب نیاد خونه، اینکه ایرادی نداره) حتی یه تلفن هم نزد که خبر بده (اینم عجیب نیست حتماْ سرش یه جایی گرم بوده و یادش رفته خبر بده، بار اولش که نیست) موبایلش هم خاموش بود (اینم چیز عجیبی نیست ، یا شارژش تموم شده یا اینکه حوصله جواب دادن به تلفن ها رو نداشته و خاموش کرده، آخه اون یه پسره و تو خونه ما یه پسر حق انجام هر کاری رو داره..)

دیروز حدود ساعت ۹ از کلانتری زنگ زدن خونمون، گفتن شازده پسرتون رو به همراه یه دختر خانم در حالی که هر دوشون قرص های روانگردان مصرف کرده بودن و اصلاْ حالت عادی نداشتن و در اتوبان به شکل وحشتناکی رانندگی میکرده ساعت ۲ نیمه شب گذشته دستگیر کرده و الان به جرم مصرف دارو های روانگردان و روابط نامشروع و تخلفات رانندگی به دادگاه ارجاع شدند...

مامان زود شروع به داد و بیداد و گریه و زاری کرد و همش می گفت: بیچاره بچه م ، الان حتماْ باهاش بد رفتار کردن، مادرت برات بمیره دیشب کجا خوابیدی!!! تو کلانتری حتماْ جای بچه م گرم نبوده، نکنه کتکش زده باشن و..... بعدش سر بابام داد زد و گفت: چرا داری من رو نگاه می کنی.. چند تا سند بردار برو دنبالش و زود هر جا که هست بیارش خونه.. بچه م اگه امشب هم بیرون از خونه بخوابه من حتماْ سکته می کنم.... بابا تازه بعد از داد زدن مامان فهمید که چه کار باید بکنه.. به فرزاد گفت زود آماده شو بریم ببینیم این پسره دوباره چه کار کرده... فرزاد اولش نمی خواست بره، می گفت هر کاری که کرده خودش باید عرضه جمع و جور کردنش رو داشته باشه نه اینکه ما دو تا بریم دنبال کاراش.. آدم یا باید خلاف نکنه یا اگه می کنه خودش باید بتونه از پس عواقبش بر بیاد.. من دنبال کاراش نمی رم... اما بالاخره با خواهش و التماس مامان راضی شد که بره...

ساعت ۵ بعد از ظهر پدر جان با دو تا شازده پسراش اومدن خونه

فرزان خان در حالی که از همه ما طلبکار بود (انگار که ما خطا کردیم یا اینکه ما باعث دستگیریش شدیم) و هیچ اثری هم از ندامت یا خدای ناکرده پشیمانی در چهره مبارکشون دیده نمی شد دوش گرفت و بعد تشریف بردن که بخوابن

امروز تو خونه همه چیز حالت عادی داشت، انگار نه انگار که اتفاقی افتاده

مامان کلی به بابا یادآوری کرده که یه وقت چیزی نگی که به بچه بر بخوره و بچه م ناراحت بشه در حالی که نمیدونست پدر جان به شازده پسراش هیچ وقت چیزی نمی گه

 

+ نوشته شده در  جمعه 14 دی1386ساعت 23:0  توسط یه المیرای... | 
از نیمه های شب تو بالکن نشسته بودم و داشتم بیرون رو تماشا میکردم، دیشب آسمون مثل همیشه سیاه نبود بلکه سرخ بود، رنگ قشنگی داشت اما دلگیر بود... خیلی وقته که دیگه شبا نمیتونم بخوابم.. و این شب ها بدتر از هیشه... سرما اذیتم میکرد اما دوست نداشتم برگردم اتاقم.. تخت گرم و راحت بود اما این راحتی برام ارزشی نداشت، دوست داشتم بشینم تو بالکن و از سرما لذت ببرم... سرمای این بیرون خیلی بهتر از بی روحی اون اتاق بود... اتاقی که این همه دوستش داشتم الان گوشه گوشش آزارم میده... همه جا ساکت بود و هوا کم کم داشت روشن می شد ، صدای یه ماشین که رو یخ های خیابون با شدت ترمز کرد توجهم رو جلب کرد... روبروی ساختمون وایساد و چند تا بوق زد اما کسی پیداش نشد... راننده که داشت با صدای بلند با موبایلش صحبت میکرد از ماشین پیاده شد و گفت اگه بیای روبروی پنجره اتاقت من رو میتونی ببینی، تا وقتی نیای من اینجا میمونم حالا اگه نمیخوای من یخ بزنم سریعتر آماده شو ... حدس زدم دوست مینا باشه.. حدسم درست بود مینا سریع اومد پایین (مینا دختر یکی از همسایه هامونه و اون موقع صبح دوستش اومده بود دنبالش تا با هم برن اسکی) ... راستش واقعاً حسودیم اومد نه به مینا و دوستش.. بلکه به خودم و خاطراتم... سال پیش هم همین موقع ها بود که امید هر پنج شنبه می اومد دنبالم و با هم میرفتیم کوه... من چطور میتونم اون همه خاطره از امید رو فراموش کنم... چطور میتونم اون همه خوشی رو فراموش کنم... آخرین باری که امید باهام تماس گرفت بهش گفتم که دیگه برام مرده!!! اما به خودم که نمیتونم دروغ بگم... امید تو این روزای تنهایی نه تنها برام نمرده بلکه خاطراتش بیشتر از هر زمان دیگه ای برام زنده ترن و آزارم میدن... اومدم اتاق و سعی کردم از فکر امید بیام بیرون... اما مینا.... دیروز اومده بود پیشم تا تو درس ریاضی بهش کمک کنم... شنبه امتحان داره.... خیلی هم مشکل داشت و به نظر من اگه تمام این دو روز رو ریاضی میخوند بازم وقت کم می آورد حالا با این حال بلند شد رفت کوه....؟؟؟؟!!!! من وقتی هم سن اون بودم موقع امتحانات که میشد ۱۰ کیلو وزن کم میکردم به خاطر اینکه صبح و شب داشتم درس میخوندم... موقع امتحانات تو اتاقم زندانی بودم و حتی شام و ناهار رو هم تو اتاقم میخوردم و ثانیه به ثانیه زمانم برام ارزش داشت حالا اون موقع امتحان ریاضی رفته کوه!!!! نمیدونم شاید هم کارای من غیر عادی و عجیب بوده... شاید هم من بچه نرمالی نبودم... شاید نه حتماً همین طوره... این همه درس خوندم به چی رسیدم... معدل ۴۸/۱۹ دیپلمم به چه دردم خورد... اگه منم اون موقع به جای اینکه هی بشینم و مثل خر درس بخونم یه مقداری به تفریح و خوشگذرونی خودم میرسیدم مطمئنناً روزگارم الان این نبود.. اگه از همون اول تو روی خانواده ام ایستاده بودم و از خواسته های منطقی و معقولم دفاع میکردم الان کارم به اینجا نرسیده بود که به خاطر یه دوستی ساده تو خونه زندانی بشم.. کارم به جایی نرسیده بود که وایسم پشت پنجره و بارش برف رو تماشا کنم و در حسرت قدم زدن زیر برف گریه کنم... شاید اگه منم از همون موقع سعی میکردم شاد باشم الان دیگه در حسرت دیروز و امروزم نمی سوختم... شاید اگه منم مثل مینا به جای خوندن برای امتحان ریاضی میرفتم اسکی الان .... شاید.... شاید.... شاید.... شاید.... شاید.... شاید.... شاید....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 13 دی1386ساعت 11:45  توسط یه المیرای... | 
دیشب حدود ساعت ده و نیم بود که که یه دوست برام اس ام اس داد و پرسید المیرا در چه حالی هستی؟ بهش گفتم دارم به آسمون نگاه می کنم که سیاهه .. تاریک و سیاه بدون هیچ نوری.. بدون حتی یه ستاره.. درست مثل سرنوشت من که سیاه و تاریکه بدون هیچ نقطه روشنی.. دوستم میخواست بهم امیدواری بده، گفت: الان بگیر بخواب، خسته ای، سرنوشت تو الان نیست، سرنوشت خودت رو میتونی ۹ ساعت دیگه تو آسمون ببینی که روشنترین ٍ و با طلوع خورشید نمایان میشه، سرنوشت و روزگار تو حتی روشنتر از خورشید آسمون ٍ....

۹ ساعت دیگه که به آسمون نگاه کردم تو آسمون نه نوری دیدم نه خورشیدی نه امیدی... آسمون داشت می بارید... آسمون رو که نگاه میکردم در انتهاش فقط ابرهای سیاهی میدیدم ، ابرهای سیاه با برف های دونه درشتی که داشتن می باریدن...

پ . ن : حالا دیدی که آسمون سرنوشت من اول و آخرش سیاهی محضه.. بدون هیچ نقطه روشنی که شب برام سیاهه و روز برام می باره

+ نوشته شده در  چهارشنبه 12 دی1386ساعت 6:14  توسط یه المیرای... |